به روی خودم نیاوردم , فقط با تنفر بهش نگاه کردم و فوراً از اونجا دور شدم .
روز بعد یکی از همکلاسیها منو مسخره کرد و گفت : هوووو ... مامان تو فقط یک چشم داره. فقط دلم میخواست یک ج.ری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ... کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد ... .
روز بعد بهش گفتم اگه واقعاً میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد ... .
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت .
دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم .
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم .
اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی و ...... .
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم .
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها من رو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر
سرش داد زدم : چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی ؟ !
گم شو از اینجا همین حالا
اون به آرامی جواب داد : اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی آمدم و بعد فوراً رفت و از نظر ناپدید شد .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور ، برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه .
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
بعد از مراسم رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ، البته فقط از روی کنجکاوی .
همسایه ها گفتن که اون مرده
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن .
درنامه آمده بود :
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور آمدم و بچه ها تو ترسوندم.
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی
به عنوان یک مادر نمیتونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه.
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت
باید یاد بگیریم به مشکلات بخندیم وگرنه به چیزهای خنده دار همه می خندنند
قطار در ایستگاه بود آماده حرکت ، در واگن مسافربری مرد
میانسالی همراه فرزند ۲۵ ساله اش نشسته بود مقابل آنها هم زوج
جوانی نشسته بودند.قطارکه حرکت کرد پسرک جوان که کنار پنچره
نشسته بود با هیجان وصف ناپذیری رو به پدرش کرد و گفت : پدر
نگاه کن درخت ها دارن راه می روند زوج جوان با تعجب به هم نگاه
کردند . باز پسرک دستش را از پنچره بیرون کرد و جریان هوا از لابلای
انگشنانش گذشت وچند قطره باران روی دستش چکید و باز با شادی
زیاد قطره های باران را به پدرش نشان داد و گفت : پدر باران،باران
ببین قطره باران.زوج جوان که شاهد این صحنه ها بودند دیگر طاقت
نیاوردن و به پدر بچه گفتند آقا بچتون رو بردین دکتر. پدر گفت : بله
اتقاقا" همین الان از بیمارستان بر می گردیم . پسرم امروز برای اولین
باره که تو زندگیش می تونه ببینه ... .
كوروش , اسطوره قدرت و عدالت تاريخ ايران
دستهایی که خدمت میکنند مقدس تراز زبانهایی که عبادت می کنند
( کورش کبیر )
ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی
راه رفتن کسی قضاوت کنم , کمی با کفش های او راه بروم ... .
پاداش تمام نیکی های تو خداست
باید قلبت را آنقدر از عاطفه لبریز کنی که اگر روزی
افتاد وشکست همه جا عطر گل یاس پراکنده شود
اه ... اه اي خانه ي ويران من
تا ابد جا مانده اي در ياد من
قامتم خم ميشود بر خاك تو
مي زنم بوسه به روي پاك تو
من تو را آباد ميسازم وطن
من برايت ميدهم اين جان و تن
من برايت قصه مي گويم ز ايران كهن
از زنان و مردماني خوش سخن
روزگاري خاك ما آباد بود
از همه نيرنگ ها آزاد بود
روزگاري راستي در دين ما
جشن و شادي و سرور ، آيين ما
هم وطن بيدار شو ، بيدار شو
در تن ايران فروشان خار شو
مشت باش و بكوبش بر دهان
بر دهان خائنان اين زمان
روزگاري را ز ديرين ياد كن
بر فراز قله ها فرياد كن :
من تو را آباد ميسازم وطن
من برايت ميدهم اين جان و تن
به یادتان می آورم که زیباترین منش آدمی محبت اوست
( کورش کبیر )
کشیده بود تا صورت پدر کارگرش نسوزد
( دکتر علی شریعتی )
همه نداشتن هاست ...
همراهی خدا با انسان
مثل نفس کشیدن است
آرام
بیصدا
همیشگی
در جهان فرمان کوروش، اولین منشور بود
سر به تعظیمش، سراسر بابل و آشور بود
سینه اسپارت را تا قلب یونان چاک کرد
پشت بخت النصر راسائیده و بر خاک کرد
ما از اسلاف همان خونیم و از آن ریشه ایم
پاسدار نام پاک پارس تا همیشه ایم
ای آزادی
تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو
یعنی هیچ
ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.
ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام
و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.
اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مردی که هفتاد سال برای آزادی نالید
من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ ...
« دکتر علی شریعتی »
نام جاوید وطن
صبح امید وطن
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من
شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که همآواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
بشنو سوز سخنم
که نوا گر این چمنم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان
زرتشت بیا که با تو امید آید
شب نيز صداي پاي خورشيد آيد
تاريخ اگر دوباره تكرار شود
آدم به طواف تخت جمشيد آيد
آغاز سال :
۷۰۳۱ ميترائي آريايي
۳۷۴۷ زرتشتي
۲۵۶۸ شاهنشاهي
۱۳۸۸ خورشيدي
بر شما همايون باد
سلطنت هخامنشيان براساس تساهل نسبت به عقايد وآراء ديگران بنا شده بود وبنابراين در پذيرش دانش وفرهنگ بيگانگان نيز مقاومتي نميكردند چنانچه، مبناي محاسبات تقويم خود را بر پايه دانش نجومي مصريان قرار دادند و براي نام ماهها از اسامي زردشتي سود بردند. در دوره اشكانيان نيز گاه شماري تركيبي از تقويم اوستايي ومصري بود و به هر حال دراين گاه شمارها جشنهاي نوروز و مهرگان براي خود جايي داشتند. در زمان ساسانيان جشنهاي نوروز با شكوه و رونق كاملتري انجام ميشد و پادشاهان اين سلسله در نوروز كه چند روز به درازا ميكشيد مراسم مختلفي به جا ميآوردند
بعد از ظهور اسلام با آنكه تغييرات مذهبي و سياسي فراواني در جامعه ايران صورت گرفته بود و بسیاري از عادات اجتماعي گذشته دستخوش فراموشي يا دگرگوني شده بود، درميان آن بخش از سنتهاي ايراني كه كه بعد ازاسلام نيز همچنان به حيات خود ادامه دادند ، يكي رسم نوروز بود كه به ويژه ازآن جهت كه با اصول و ضوابط دين هم تعارضي نداشت نه تنها با مخالفت خلافت اسلامي مواجه نشد بلكه بعد از گذشت زمان كه سادگي حكومت اسلامي جاي خود را به تشريفات قدرتمدارانه مقتبس از دربارهاي ايران وروم داد با حسن استقبال هم مواجه شد و به شكل يك آيين پر طمطراق درباري درآمد. ضمنا حاكميت عرب با استفاده از اين موقعيت جمع آوري ماليات را هم با جشنهاي نوروزي هم زمان كرد تا وصولي خزانه انجام گيرد و حتي ‹‹متوكل عباسي›› ازآن جهت كه نوروز با فصل درو و جمع آوري محصول فاصله زيادي داشت دستور داد آن را تا زمان برداشت كشت به تاخير اندازد كه روستاييان بتوانند مالياتهاي دولت را پرداخت كنند . با این همه برگزاري مراسم نوروز گاهي با مخالفتها و محدوديتهايي روبرو ميشد؛ چنانچه همين ‹‹متوكل›› برپايي آيين نوروزي – به ويژه اسب دواني – را در كوچه و بازار ممنوع كرد.
اما عليرغم اين محدوديتها وسختگيريها، نوروز همچون يك سنت استوار جاي خود را در ميان مسلمانان باز كرد اما با شكل ها و تغييرهاي گوناگون ودر قالب پنداشتهها و باورهاي متعدد مردمي:
1- گل آدم در نوروز سرشته شد. نوروز آفرينش انسان است .
2- آدم بهشتي، ازميوه ممنوع تناول كرد، لاجرم به پادافره آن گناه از بهشت رانده شد و روي زمين به ‹‹سرانديب›› فرود آمد و شريك جرمش ‹‹حوا›› به‹‹جده›› افتاد. آدم از كرده خود توبه كرد وبه درگاه خدا ناليد، خداوند براو ببخشود و بدينسان جفت او در زمين عرفات، در روز ‹‹نوروز›› به او باز گردانيد.
3- چون كشتي نوح بر ‹‹ جودي›› قرار گرفت آب كم كم پايين آمد ونوح پاي بر خاك نهاد، آن روز ‹‹نوروز›› بود.
4- روزي كه يوسف را از چاه، برادران بيرون كشيدند، ‹‹نوروز›› بود .
5- موسي، عصاي خود را برآب نيل (يا درياي سرخ ) زد وآب پس نشست وبني اسراييل ازآب گذشتند واز تعقيب وآزار فرعون جستند. آن روز، نوروز بود .
6- روزي كه دوباره، يونس نبي از دهان ماهي پاي بر ساحل نهاد، نوروز بود .
7- هنگامي كه خداوند انسان را آفريد همه ستارگان آسمان در برج ‹‹حمل/ فروردين›› جمع گشتند و چون كار آفرينش پايان آمد، خداوند ستارگان را فرمود تا به جايگاههاي خود باز گردند. آن روز نوروز بود .
8- بكتاشيان ‹‹نوروز›› را روز تولد حضرت علي ميدانند ومعتقدند كه امام در همين روز با فاطمه (س) ازدواج كرد .
9- شيعيان ميگويند پيغمبر در چنين روزي علي را به خلافت خويش برگزيد .
2- ريشه هاي نوروز
ژرژدومزيل عقيده دارد كه چون هند واروپاييان داراي زبان مشترك بودهاند بنابراين ميبايد داراي فرهنگ واساطير مشتركي هم بوده باشند با توجه به اينكه آيين نوروز به گونه اي كه ما در سرزمين خود داريم در ديگر اساطير هند واروپايي و هند وايراني باقي نمانده است بنابراين نظر زنده ياد مهرداد بهار درمورد اينكه نوروز را آييني پيش آريايي درنجد ايران ميداند درست به نظر ميرسد زيرا در اوستا كتا ب ديني ايرانيان پيش از اسلام كه قدمت آن به 600 تا800 سال پيش از ميلاد ميرسد نيز اشارهاي به نوروز نشده است وتنها در متون پهلوي دوران ميانه به نوروز وآيين هاي آن اشاره شده است . بنابراين آرياييها به هنگام مهاجرت ازدشت هاي اوراسي از جنوب روسيه فعلي به سوي نجد ايران با بخشي از باورها وآيين هاي بوميان اين سرزمين روبرو شدند وآنها را درخود جذب كردند و با باورهاي خود آميختند كه يكي از آنها نوروز بود.
آيين هاي نوروزي درميان اقوام وملل ديگر ازجمله بابليان ، هيتيان ، مصريان، يهوديان، مسيحيان و... از دير زمان وجود داشته است اين آيين ها بيش از هرچيز با مراسم قرباني كردن و نو كردن هاي رمزي ارتباط داشته است در آسياي غربي جشن سال نو جشن ازدواج مقدس الهه آب و خداي باروري بوده كه دراصل پيروزي ايزد آبهاي شيرين در كشتن غول آبهاي شيرين بوده است. آيينهاي نوروزي را با مراسم ‹‹تموز››، ‹‹آدونيس››، ‹‹آتيس›› نيز همراه كردهاند .جشن بهاري آدونيس در ابتداي عزا بوده كه ضمن آن مرگ آدونيس، خداي گياهان را يادآوري ميكردند اما درعين حال جشن شادي نيز بود زيرا خدا دوباره زنده ميشد... پيكره خدا كه مانند جسدي آن را كفن پوشانده بود برسرگور مي بردند وسپس آن را به دريا مي انداختند دربرخي جاها آيين دوباره زنده شدن خدا را فرداي روزآيين عزا برگزار ميكردند .
بنابراين آنچه اكنون درايران به عنوان نوروز و مراسم آن وجود دارد بازمانده آيين هايي است كه از دوران ورود آرياييان به ايران تا كنون باقي مانده است .در دوران هخامنشيان نشانه هايي از آيين نوروز دركاخ آپادانا درتخت جمشيد كه شاه دراين مراسم نمايندگان ملت ها واقوام گوناگون را به حضور ميپذيرفته وهدايايي ازآنها دريافت ميكرده وجود دارد. در دوران ساسانيان – به روايت آرتور كريستين سن- نوروز ازاهميت بيشتري برخوردار بوده و به همين دليل نام نوروز در ميان آهنگهاي زمان ساساني كه شاعران ايراني مانند نظامي و منوچهري آنها را ضبط كردهاند مثل نوروز، ساز نوروز، نوروز بزرگ و نوروز قباد آمده است.
آنچه از نوروز امروز درايران وجود دارد بخشي ازآيينهاي بازمانده از دوران پيش آرياييهاست كه پس از امتزاج با باورهاي آنان و پس از ايراني شدن در دوران پيش از اسلام با آميخته شدن با باورهاي اسلامي ممزوج گشته و به گونهاي كه هست دراين سرزمين وجود دارد .بديهي است اساطير وآيين ها در چرخشهاي تاريخي-جغرافيايي هميشه تغيير مييابند- ديگر اينكه ماه فروردين ماه فروهرها است. فروهرها گونهاي از روان آدمي يا نوعي همزاد آدميان هستند. هينلز ميگويد: همانگونه كه هر يك ازآفريدگان مادي يك اصل مينوي دارند انسان نيز خود آسماني دارد كه ‹‹فروشي›› يا فروهر اوست.
در ماه فروردين فروهرها به زمين ميآيند و در اطراف خانه خانوادهشان مي گردند آنها دوست دارند افراد خانواده و خانههايشان تميز ومرتب باشند تا براي آنان دعا وآرزوي بركت كنند اگر فروهرها خانه و كاشانهشان را پاكيزه نبينند ناراحت ميشوند و دعا و بركت ازآن مردم و خانه ها رخت ميبندد از اين روست كه از هنگام آمدن بهار در فروردين چراغ خانهها را روشن ميگذارند و يا در قديم مراسم آتش افروزي بر روي بامها انجام ميدادند تا راه فروهرها را روشن و تابناك كند. حاجي فيروز، راه انداختن دسته هاي نقابدار با صورتك هاي سياه را كه نماينده فروهر مردگان است تداعي مي كند. دكتر مهرداد بهار اعتقاد دارد: ‹‹حاجي فيروز بازمانده آيين بازگشت ايزد شهيد شونده يا سياوش است و چهره سياهش نماد بازگشت او در جهان و لباس سرخش نماد خون سياوش است و شادي حاجي فيروز شادي زايش دو باره كه رويش و بركت را با خود ميآورند است››. روز سيزده نوروز را هم باز در يك چرخش اساطيري پايان دوازده روز نماينده دوازده هزار سال آفرينش آيين زرتشتي ميدانند كه روز بعدش يك آشفتگي به وجود ميآيد كه به رستاخيز و نوشدگي ديگر ميانجامد سيزده نوروز با نوعي آشفتگي درديدگاههاي مسيحي (دروغ هاي اول آوريل) مطابقت دارد .
در انتها لازم است در مورد چهارشنبه سوري به نقل ازدكتر مهرداد بهار گفته شود كه جشن آتش افشاني را منسوب به دوران باستان ميداند و آتش روشن كردن را نماد گرم كردن جهان و زدودن سرما و پژمردگي و بدي از تن ميداند. در مورد اين كه چرا اين مراسم در شب چهارشنبه آخر سال صورت ميگيرد ايشان عقيده دارد شايد به خاطر عدد 4 و معرف چهار فصل بوده است.
آنچه سفره هفت سين را تزیين ميكند: سبزه نودميده و سنبل خوش بر و بو است. ‹‹سيب›› كه ميوهاي بهشتي نام گرفته که نمادي از زايش است؛ ‹‹سمنو›› اين مائده تهيه شده از جوانه گندم. ‹‹سنجد›› كه بوي برگ و شكوفه درخت آن محرك عشق ودلباختگي است. ‹‹سير›› كه ازديرزمان به عنوان دارويي براي تندرستي شناخته شده است – دانه هاي اسپند كه نامش به معني ‹‹‹مقدس›› است و نيز شمع كه روشنايي و نامش آتش را به ياد ميآورد؛ تخم مرغ كه تمثيلي از نطفه و باروري است. كاسه آب زلال به نشانه همه آبهاي خوب جهان و ماهي زنده درآب به نشانه تازگي و شادابي .تاجيكيان در روزگاران گذشته در مراسم نوروز سفره هفت شين ميچيدند :1-شراب2-شير3-شيريني4-شكر5-شربت6-شمع7-شانه. در نوروز از ‹‹هفت ميم›› نيز سخن رفته است .
منابع:
1- داريوش شايگان، اديان و مكاتب فلسفي هند، جلد اول
2- مهرداد بهار، جستاري چند درفرهنگ ايران
3- آرتور كريستين سن، نمونههاي نخستين انسان، ترجمه: ژاله آموزگار- احمد تفضلي
4- جان هينلز، شناخت اساطير ايران، ترجمه ژاله آموزگار – احمد تفضلي
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...
براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...
و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي
گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي
رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط
رفتن را در دل او زنده مي كند ...
و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...
و به اینا تو جامعه ما میگن عدالت!!!
از دیگران حمایت کنید چون پدر به آنها محبت کنید چون مادر
( گاندی )
اه ... اه اي خانه ي ويران من تا ابد جا مانده اي در ياد من
قامتم خم ميشود بر خاك تو مي زنم بوسه به روي پاك تو
من تو را اباد ميسازم وطن من برايت ميدهم اين جان و تن
من برايت قصه مي گويم ز ايران كهن از زنان و مردماني خوش سخن
روزگاري خاك ما آباد بود از همه نيرنگ ها آزاد بود
روزگاري راستي در دين ما جشن و شادي و سرور ، آيين ما
هم وطن بيدار شو ، بيدار شو در تن ايران فروشان خار شو
مشت باش و بكوبش بر دهان بر دهان خائنان اين زمان
روزگاري را ز ديرين ياد كن بر فراز قله ها فرياد كن :
من تو را آباد ميسازم وطن من برايت ميدهم اين جان و تن ..
به نام خداوند جان و خرد
به کوروش به آرش به جمشيد قسم
به نقش و نگار تخت جمشيد قسم
که ايران همی قلب و خون من است
گرفته ز جان از وجود من است
در تصاوير حكاكي شده بر سنگهاي تخت جمشيد
هيچكس عصباني نيست.
هيچكس سوار بر اسب نيست.
هيچكس را در حال تعظيم نميبينيد.
هيچكس سر افكنده و شكست خورده نيست .
هيچ قومي بر قوم ديگر برتر نيست
و هيچ تصوير خشني در آن وجود ندارد .
از افتخارهاي ايرانيان اين است كه هيچگاه برده داري در
ايران مرسوم نبوده است
در بين صدها پيكره تراشيده شده بر سنگهاي تخت
جمشيد حتي يك تصوير برهنه و عريان وجود ندارد
به همه دوستان خود بگویید
تا بدانند
چه بوده ایم
چه شده ایم
اینجا تهرانه، یعنی شهری که
هرچی که توش میبینی باعث تحریکه
تحریک روحت تا تو آشغالدونی
میفهمی تو هم آدم نیستی یه آشغال بودی
اینجا همه گرگن، میخوای باشی مثه بره
بذا چش و گوشتو من وا کنم یه ذره
اینجا تهرانه لعنتی شوخی نیستش
خبری از گل و بستنی ِچوبی نیستش
اینجا جنگله، بخور تا خورده نشی
اینجا نصف عقدهاین، نصف وحشی
اختلاف طبقاتی اینجا بیداد میکنه
روح مردمو زخمی و بیمار میکنه
همه کنار همن، فقیره و مایهداره خفن
توی تاکسی همه میخوان کرایه ندن
حقیقت روشنه خودتو به اون را نزن
روشنترش میکنم پس بمون جانزن
خدا پاشو من چند سالی باهات حرف دارم
خدا پاشو پاشدی نشو ناراحت از کارم
کجاهاشو دیدی تازه اول کارم
خدا پاشو من یه آشغالم باهات حرف دارم
نمکی با چرخش کنار یه بنزه
هیکل و چرخش با هم کرایهی بنزه
من و تو و اون بودیم از یه قطره
حالا ببین فاصلهی ماها چقدره
دلیل چرخش زمین نیست جاذبه
پوله که زمینو میچرخونه جالبه
این روزا اول پوله، بعد خدا
همه رعیت، ارباب، کدخدا
بچه میخواد با یتیمی بازی کنه، بابا نمیذاره
یتیم لباسش کثیفه چون که فقط یکی داره
همه آگاهیم از این بلایا
حتی فرشته هم نمیاد اینورا تا
نشیم فنا با، همین بلایا
اما کمک نخواستیم، اشک بریزه کافیه، همین برا ما
آدم مریض حرفامو درک کرد
تموم نکردم حرفامو برگرد
خدا پاشو من چند سالی باهات حرف دارم
خدا پاشو پاشدی نشو ناراحت از کارم
کجاهاشو دیدی تازه اول کارم
خدا پاشو من یه آشغالم باهات حرف دارم
تا حالا شده عاشق دختر بشی؟
میخوام حرف بزنم رکتر بشین
پیش خودت میگی اینه عشق تاریخی
اما دافت با یه بچه مایهداره خواب دیدی
خیره، یادت باشه غیر خودت بزن قید
هرچی آدم که کنارت میبینی چون عیبه
یکی هم سن تو سوار ماشینه
خدا بهت پوزخند میزنه میکنی با کینه
دعا که منم میخوام مایهدار باشم عقده رو کنم ترکش
دعا نکن بیاثره نمیکنن درکش
میخوای بخوابی؟ تو بیداری کابوس ببین
بیا با هم به این دنیا فحش ناموس بدیم
باید کور باشی نبینی تو فخرو هرجا
کنار خیابون نبینی فقر و فحشا
خدا بیدار شو یه آشغال باهات حرف داره
نکنه تو هم به فکر اینی که چی صرف داره؟
خدا پاشو من چند سالی باهات حرف دارم
خدا پاشو پاشدی نشو ناراحت از کارم
کجاهاشو دیدی تازه اول کارم
خدا پاشو من یه آشغالم باهات حرف دارم
اینه فرق ما توی اجتماع
اینه فرق ما توی اجتماع
حالا منم و ورق روی ورق ِ قلم
روی تنم ِ عرق
توی سرم ِ کلمه
توی دلم ِ هدف
بذار برم به طرف
اون کسی که توی دنیا شده یه ملکه
بذار
بذار حالا دیگه بخونم از کسی که
هست دنیا واسه اون بدون مرز
کسی که سالها پیش داشته توان خاصی
به راستی توی زبان فارسی
حالا دیگه میدونن اینو مرد و زنها
حتی خدایی که نداره المثنی
یهودی و مسیحی یا که هر مسلمان
یه سرباز واسه مرگ و سر باز
که صدبار اسمش رو تو تسبیح
من ذکر میکنم و میگم جلو تو تسلیم
شعرهایی که به صد زبون ترجمه شده
حالا واسه من، تو یه سنبل
دیگه میگذره از رفتن تو ۸۰۰ سال
ولی هنوزم الگو میگیرم از اشعار تو
رفتی ولی تو میدونی
که بزرگترین شاعر ما همه تویی رومی
تو ویرونی من و شرایط سخت من
تو با کلماتت به من گفتی تو میتونی
آره،
رفتی ولی تو میدونی
که بزرگترین شاعر همه ما تویی رومی
آره،
رفتی ولی تو میدونی
که بزرگترین شاعر همه ما تویی رومی
تو ویرونی من و شرایط سخت من
تو با کلماتت به من گفتی تو میتونی
روزهایی که نگرانم بار سخت ِ بر دوش
با کلمات تو من میشم مست و مدهوش
میخونم اینو بدونی تا روزی که بمیرم
تکتک کلمات تو از یاد من نمیرن
پس وقتش ِ اینو بدون
که یاس تا آخر عمر وفادار ِ به تو
که اگه دیگه تو نباشی بگو چطور
که باز یاس داستان داره بدون تو، نه
این عشقی که تو دل من ِ به تو ِ
که منو میبره به روی صحنه
دیگه بگم از اینکه مونده حالا یاس و یک بند
فرمول کلمات رو از تو یاد گرفتم
آره،
رفتی تو، ولی تو میدونی
که بزرگترین شاعر همه ما تویی رومی
تو ویرونی من و شرایط سخت من
تو با کلماتت به من گفتی تو میتونی
باید اینو بدونی که تو که کسی بودی که
که یکی یکی ِ کلمههایی که توی دل تو بوده
و واسه من و خیلیکسایی که
شعرهای تو رو با دل و جون و وجود درونی میخونند
میدونن اینو که
تو یه الگوی جاودانهای
واسهی زمینی که باغ تو ای باغبان
این ِ که منو به سوی تو میکشون
که تو چطور خودت رو تو دل این همه آدمهایی که
حتی کتابای تو رو به زبون خودشون ترجمه میکنن و
عشقوُ با کلماتت رو تجربه میکنن
اسمتوُ میخونن و میگن مولانا رومی
که توی فرهنگ صلح تو بالا بودی
یه رودی، یه رود زلال و شفاف
که منم همیشه دیگه دنبال حرفاش
چه جالب ِ که این بوده ترس رومی
که اون متعلق باشه به یه مرز و بومی
حالا رومی رفته و باز دشمن زیاده
یه سری تانک سوارن، یه مشت هم پیاده
به خاک سپرده شده توی قونیه یک روز
منم میخوام باشم رومی امروز
« با تشکر از گروه موسیقی یاس »
شکوه و شاه ایرانی که می گوید تو در خوابی
هنوز با راه جـاویدت نمـاد نـور و اعـجابی
جلای تختِ جمشید و شکوه شیـر و خورشیدی
تـو با نـام گـهربارت بسـان نـور مـهتابی
هنـوزعرش سـتونهایت خلـیج فارس زیبایت
بکوبـد نعـره بر جانِ سکنـدرهـای اعرابی
خـدایم نـور ایـران و تویـی مـعبود ایمانم
بـدان بر قبله ی شیران تو مـنزلگاه محرابی
غرور خشم ایرانـی تو هستی مرد جـاویدان
بـرای مردم آزاد هـنوز هـم شـاه و اربابی
ولـی افسوس که آن مـیهن ندارد نور تابانی
دگر آن مـرز آبادی شـده ماننـد مـردابی
صدایت میکنم کوروش تو سالار جـهان هستی
دگـر ای شاه بی مانـند درین ویـرانه نایابی
«ویرانه»
دریـن بیغولـهء ویـران هـمه در وادی دردند
که دنـبال خداونـدی دریـن ویرانه میگردند!
به دیـن تـیرگی هایت ببین فریـاد بی جان را
تـمام مـردم ایـران همیـشه روح دلـسردند
تو ای در خـواب طـولانی نـمی بینی ریاکاران
از آن اللّه دیـوانـه چـه بـر روز تـو آوردند؟
مگو دیگـر حـکایـتها از آن شـیر خـداوندی
نمی بینی که این مردان همه حیوان و نامـردند
از ایـن دین سبـکبـاران هـمه در راه آزارند
هـزاران سـرو ایرانی چو پاییز و خـزان زردند
ز صـدها نوحه ی پست و هزاران حرف شرم آور
ببین ایران جاوید را که چون ویرانـه اش کردند
«زنده باد»
زنده باد آزادی ایران جاویدان من
زنده باد آبادی مرز دلیران کهن
افتخارست این چنین در وادی ویرانه ها
در ره آبادی این خانه ها ویران شدن
آن جوانانی که سرو سبز بودند سالها
گشته اند چون لالهء سرخی به تلبیس کفن
زنده باد آن مردمانی که ز فریاد درون
داده اند جان را برای راه جاوید وطن
از هزاران ضجه و صد ها جنایات فجیع
از صلیب رنج تا زنجیر وآزار بدن
این همه جان رفته است و میهن ویران ما
پر شده از ناله ها و کینه های مرد و زن
خنجر خشمی زنم بر پیکر آیینشان
از تمام نفرت و از شعله های جان و تن
حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود
افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند
و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند
( دکترعلی شریعتی )
زمانی سخت
اشکی سرد
بادی توفنده و بی رحم
دیگر عادت کرده ایم
به رنج
به درد
به این هوای سرد
دیگر عادت کرده ایم
به امر شریف زیستن بی حرف
به نداشتن آنچه حق ماست
به نبودن لحظه های سبز
دیگر عادت کرده ایم
به سادگی دیدن گناه بدبختی
اگر میخواهی ارزش خود را نزد خدا بدانی
نگاه کن ببین ارزش خدا نزد تو در وقت گناه چه قدر است

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.
بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است !
همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید... وجود فرشته ها را باور داشته باشید
و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...
خداوندا ...
مرا انسانی بساز که ترا بشناسد و خودرا بشناسد.
مرا چندان قوی گردان که به گاه ناتوانی از سستی خود آگاه گردم.
چنان جسور و با شهامتم کن که بهنگام وحشت جرات مقابله بــا خویشتن را داشته باشم.
مرا انسانی بساز که بهنگام شکست شرافتمندانه درخوداحساس کبر و غرورکنم و به گاه پیروزی فروتن ونجیب باشم.
مرا انسانی بساز که از ناملایمات زندگی روی بر نتابم .
به هنگامی که باید سینه سپر کنم پشت بر نگردانم.
مرا
به جاده آسایش راهنمایی نکن بلکه به راهی سخت و دشوار مرا مورد آزمون خود
قرار بده تا باناملایمات دست به مبارزه بزنم و سربلند بیرون آیم.
مرا
انسانی قرار بده که دلش روشن و صاف و هدف زندگیش عالی باشد .پیش از اینکه
در اندیشه فرمانروایی بر دیگران باشد بر خویشتن حکومت کنم.
مرا انسانی
بساز که خندیدن را بیاموزد اما گریستن رانیزهرگز از خاطر نبرد. انسانی که
گام درآینده بگذارد ولی گذشته را نیز هرگز فراموش نکند.
واز همه مهمتر در مقابل چشمان جادویی و افسونگر هیچ کس تسلیم نشودو مسحور نگردد.
خدایا من تاب تحمل ندارم مرا به حال خود وامگذار
ای مهربانترین مهربانان و ای بهترین تکیه گاه و پناه امید واران

شبی در خواب دیدم که با خدا گفتگو می کنم.
خدا از من پرسید: دوست داری با من صحبت کنی؟
پاسخ دادم: اگر شما فرصت داشته باشید.
خدا لبخندی زد و گفت: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
من سؤال کردم: چه چیزی در آدمها شما را بیشتر از هر چیزی متعجب می کند؟خدا جواب داد:
- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند، و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند.
- اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.
- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز نزیسته اند.
دست خدا مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت…
بعد از مدتی به خدا گفتم: به عنوان پروردگار دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد، تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.
- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه ای زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابد.
- یاد بگیرند که غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد، بلکه کسی است که نیازمند کمترین هاست.
- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.
- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند، بلکه باید خود را نیز ببخشند.
با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که در اختیار من گذاشتید سپاسگذارم.
و افزودم: چیز دیگری هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم
همیشه…

مادر نگاه خسته و تاریکت
با من هزار گونه سخن دارد
با صد زبان به گوش دلم گوید
رنجی که خاطرتو زمن دارد
دردا که ازغبارکدورت ها
ابری به روی ماه تو می بینم
سوزد چو برق خرمن جانم را
سوزی که در نگاه تو می بینم
چشمی که پرزخنده ی شادی بود
تاریک و دردناک و غم آلودست
جز سایه ی ملال به چشمت نیست
آن شعله ی نگاه پر از دود است
آرام خنده میزنی و دانم
در سینه ات کشاکش طوفان است
لبخند دردناک تو ای مادر
سوزنده تر ز اشک یتیمان است
تلخ است این سخن که به لب دارم
مادر بلای جان تو من بودم
اما تو ای دریغ گمان بردی
فرزند مهربان تو من بودم
چون شعله ای که شمع به سر دارد
دائم ز جسم و جان تو کاهیدم
چون بت تو را شکستم و شرمم باد
با ان که چون خدات پرسدیدم
شرمنده من به پای تو می افتم
چون بردلم زریشه ی گندم باری است
مادر بلای جان تو من بودم
این اعتراف تلخ گنه کاری است

مرا ز حشر مترسان که روز رستاخیز چون خاک پس بزنی لاله در کفن بینی

دنیا به من مدیون است و من به مادرم
( توماس ادیسون )

تا مادامی که هستم می نویسم!
" اما قلمم را به بیگانه نمی دهم"
" قلم خویشاوند آن من راستین من است،
قلم توتم من است،
به قلمم سوگند، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند،
.... که توتم مقدسم را نمی فروشم،
به دست زورش تسلیم نمی کنم،
به کیسه ی زرش نمی بخشم،
به سرانگشت تزویرش نمی سپارم،
دستم را قلم می کنم، وقلمم را از دست نمی گذارم،
قلم توتم من است،
امانت روح القدس من است،
ودیعه ی مریم پاک من است،
صلیب مقدس من است،قلم زبان خداست،
قلم امانت آدم است، قلم ودیعه ی عشق است،
هرکسی توتمی دارد
و قلم توتم من است
و قلم توتم ما است.
در روزگاري كه كورش بزرگ به نمايندگي ايرانيان منشور حقوق بشر و آزادي انسان را فرستاد، فخر مردمان و شاهان ديگر كشتن، سوختن و ويران كردن بود
خلاصه متن اين منشور چنين است:
منم كورش شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اكد ، شاه جهان، پسر كمبوجيه، شاه بزرگ ...
آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم همه مردم گامهاي مرا با شادي پذيرفتند ،در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياري نشستم، نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد آن ها را از زير يوغ اسارت خارج ساختم به بدبختي هاي آنان پايان بخشيدم
... من فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند . فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشندو كسي آنان را نيازارد خداي بزرگ از كرداد من خشنود شد... او بركت و مهربانيش را ارزاني داشت . ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم... من همه شهرهايي كه ويران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نيايشگاه هايي را كه بسته شده بود بگشايند. همه مردمي را كه پراكنده و آواره شده بودند به سرزمين خود برگردادنم و خانه هاي ويران آنان را آباد كردم . باشد كه دلها شاد گردد و هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم زندگاني بلند خواستار باشند...
من براي همه مردم جامعه اي آرام مهيا ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم

بدبخت ملتی که تاریخ خود را نداند
تیره بخت تر از آن ملتی که علاقمند به دانستن تاریخ خود نباشد
شور بخت تر از همه ملتی است که تاریخ خود را به ریشخند بگیرد

گوش بده تا بگم به تو نيت مو دارن از بين ميبرن هويت مو
تاريخ خاک سرزمين آريايي داره فرياد ميزنه تا ما بياييم
پس حالا وقتشه بشنوي که ايران من همون کشوري که
بعد از ۷هزار سال ايران سرپاست هنوزم دل آريايي ها دريا ست
بشنو هم وطن من اينو از ياس که واسه وطنم منم سرباز
بگير به دستت پرچم ايرانو بگو نگين دست هستي ايرانو بدون
اعتراض من ميشه مثل گلوله شليک بيا با هم بخوانيم سرود ملي
خواهرو برادر من اي هموطن تمدن ايراني ها هست در خطر
همه ما سربازهاي زير پرچميم نميزاريم از ما بگه هر اجنبي
واسه ما ايراني ها ملاک هر نفره که تو گردنامون پلاک فروهره
اتحاد ما واسه دشمن اضطراب اسم ايران واسه مايه افتخاره
احترام ما به ايران يک خار تو چشم کساني که ميخوان بزنند ضربه بهش
مثل تشنگي گندم به آب مثل نم نم بارون بوي خاک
مثل تو مثل چشم پاک بوي خاک
وطن عشق تو توي قلبم خوندن از وطن حس منه
عشق من خاک ميهن ايران
............................................................................
ميخواهي بگي ما آمديم از يک نسل وحشي
پس يک نگاهي بنداز به تخت جمشيد
داري اسم ايرانو بد جلوه ميدي که اسمتو بزرگ بنويسن رو جلد سي دي
دارم هدفتو تو دفترم مينويسم ميدونم که واسه چي ساختي فيلم ۳۰۰
ميدونم که دلت ساخته شده از سنگ و سرب
جاي اينکه با هنر بسازي فرهنگ صلح
تو اين تيرگي روابط هواي مه آلود ميخواهي ماهي بگيري از آب گل آلود
ولي اينو به تو ميگم با زبان اصيل که ايران نميشه تباه و تسليم
خدا به تو داده دوتا چشم بينا ببين کتابهاي سعدي و ابن سينا
يا فردسي و خيام يا مولانا رومي هميشه توي تمدن ما بالا بوديم
ولي افشين نمي تونه ساکت شه اسم ايران بازيچه يک مشت ناکس شه
هدفتو پاره ميکنم با تيغ ايمان تو کي هستي که بگي از تاريخ ايران
کورش کبير بود صلح رو آغاز کرد يهوديها رو از بند بابل آزاد کرد
کورش ساخت کتيبه حقوق بشر واسه همينه که دارم يک غرور قشنگ
به ايرانمو به تاريخ وطنم به خاک همين سرزمين آميخته بدنم
هر جاي اين کره خاکي هستي هموطن تا وقتي که خون تو ميدوه در بدن
راضي نشوکه هر بيگانه با فرهنگ تو بازي کنه
تاريخ ايران من هويت منه , ايران دفاع از تو نيت منه
با سپاس از گروه موسيقي ياس , که به زيبايي اين سروده را اجرا کردند
که من پروین فروغ شهر ایرانم
"نه پوراندخت ، نه آذردخت ، نه آتوسا ، نه پانته آ بلکه آرتمیس سپهسالار ایران در نبرد پارس و یونانم"
"مرا گر در مقام همسر بینی نه یک همخواب و همبستر"
که یک همراه و یک یار وفادارم
"نه یک برده- مکن اینگونه پندارم که جوشد خون آزادی به شریانم"
بدون زن کجا میداشت تاریخ تو ؟
آرش و کمانش؟
کاوه اهنگر با گرز و سندانش؟
بدون زن کجا می داشتی آن شاعر طوسی ؟
نگهبان زبان پارسی ؟
استاد فردوسی ؟
مرا گر در مقام مادری بینی
مگو با من که هست فرشی از بهشت زیر پایم
نگاهم کن زیر پای من دنیا به جریان است
ز نور عشق من رخشنده کیهان است
که با دستان من گردون بجریان است
که جای پای من چهره سرخ و سپید و سبز ایران است
"برو ای مرد دگر مبر آسان به لب نامم"
"که من آزاده زن- فرزند ایرانم"
( پروین اعتصامی)

روزگاری همه آرزو میکردند ایرانی باشند ولی افسوس که امروز ایرانیان هم از ایرانی بودن خود ناراضیند ای آریایی بدان زمانی در کشورمان بزرگمردانی چون کوروش شاه فرمانروایی میکرده اند بزرگانی که پیام آور عدل و آزادی و آسایش برای آریایی های نیک منش بوده اند ولی افسوس که زندگی بزرگان هم فانی است.
پس بیا من و تو با سر مشق گرفتن زندگی این نیک اندیشان بار دیگر عظمت را به کشورمان باز گردانیم
.
اين مقاله قصد دارد به طور بسيار مختصر گوشه يي از اقدامات صورت گرفته توسط ايرانيان را تنها و تنها درباره «رفاه و تامين اجتماعي» در دوره هخامنشيان مورد بحث و بررسي قرار دهد و معلوم کند که مردم ايران و حکومت هاي ايراني که در چند هزار سال پيش و مخصوصاً عصر هخامنشيان مي زيستند مردماني بسيار متمدن و کشور ايران سرزمين توسعه يافته يي بوده است. ايرانيان آن روزگار انسان هاي بي تفاوتي نبودند و همواره در جهت توسعه و رفاه نوع بشر به خصوص ملت ايران گام هاي بسيار اساسي برداشته اند و اقدامات فراوان و گوناگوني درباره «رفاه و تامين اجتماعي» به عمل آورده اند که تا مدت ها بعد از آنان وجود داشته و اثر آنها را هم اکنون نيز در لايه هاي زيرين آداب و رسوم خود درمي يابيم که به نام رفاه و تامين اجتماعي سنتي است و به جرات و با قاطعيت مي توان گفت زماني که بسياري از مردم دنيا در زندگي بسيار سختي به سر مي بردند نياکان بزرگوار ما در جهت رفاه و تامين اجتماعي نوع بشر گام هاي بسيار ارزشمندي برداشته اند که نمونه آن، «لوح حقوق بشر» کوروش کبير است.
اگر رفاه و تامين اجتماعي را مجموعه يي از قوانين و مقررات، برنامه ها، خدمات اجتماعي، اقدامات عمراني، کمک هاي اجتماعي، ارائه خدمات رايگان به نيازمندان، خدمات بهداشتي، گسترش آموزش و پرورش، اعطاي معاش دوران بيکاري، تامين نيازهاي سالمندان، ناتوانان، تهي دستان، حمايت از مادران و کودکان، زناني بي سرپرست، پرداخت مزد عادلانه به کارگران و کارمندان زن و مرد، بيمه و بيمه بيکاري و از کارافتادگي، کاهش فقر، کمک به معلولان، برقراري عدالت و قضاوت عادلانه و ايجاد امنيت و نظام اداري و کشوري عادلانه و همچنين مقابله با آثار و نتايج چهار نوع رنج اجتماعي مشترک بشر يعني بيکاري، بيماري، بي چيزي و فقر و ناتواني و ضعف است در نظر بگيريم که موضوع اصلي رفاه و تامين اجتماعي است (زيرا مراد از تامين اجتماعي برنامه هاي رفاهي است که به طور کلي به منظور مخاطرات در زندگي و حمايت از افراد جامعه صورت مي گيرد) و از ويژگي هاي «دولت رفاه» است، بايد به جرات بگوييم که در عصر هخامنشيان تا حد بسيار زيادي و در مقايسه با وضعيت امروزي کشور خودمان و بسياري از کشورهاي جهان به خوبي وجود داشته و کاملاً اجرا مي شده است.
کوروش کبير نه تنها در زمينه رفاه و تامين اجتماعي ايران بلکه مردم سرزمين هاي ديگري که به تصرف او درمي آمد، کوشش فراوان به عمل آورد تا به گسترش عدالت، کردارنيک و انديشه نيک، صلح و آرامش، رفع بردگي، آزادي ديني، دادخواهي، جلوگيري از اندوه و غم در ممالک محرومه، جلوگيري از خشونت و بدکرداري، دخالت نابجا در زندگي مردم، دست درازي به اموال ديگران، آبادي خانه هاي ويران، سازندگي و غيره بپردازد.
کوروش، برخلاف بسياري از فرمانروايان پيشين و زمان خود چون «آشور باني پال» و ديگران که پس از غلبه در جنگ ها بر قوم مغلوب، شديدترين مجازات را اعمال مي کردند، طبق شهادت تاريخ و لوح استوانه يي موجود در موزه، از قتل و غارت اجتناب مي کرد و به عمران و آبادي سرزمين آنها مي پرداخت.
چنانکه يهوديان بابل که در شديدترين وضعيت در «بابل» به بيگاري گرفته مي شدند، توسط سپاه ايران و به دستور کوروش آزاد شدند و کوروش کبير با بودجه ايران و از محل غنائم «بابل» دستور بازسازي معابد و خانه هاي ويران شده يهوديان را صادر کرد و آن قوم را از تيره روزي چندين ساله نجات داد. به همين جهت است که يهوديان دنيا، هنوز پس از اين همه سال در سرتاسر دنيا، روز آزادي بابل و نيز روز تولد کوروش کبير را جشن مي گيرند.
اين در حالي است که در همان روزگار «آشور باني پال» با سرافرازي، رفتار دژخيمانه خود را چنين ثبت کرده است که «من در مدت يک ماه و يک روز، خوزيان و بابل را از آبادي تهي ساختم. من به دست خويش سه هزار جنگجو را از دم تيغ گذراندم و برخي را به کام آتش سپردم، چشمان بسياري را درآوردم و پس از همه اين کارها، شهرها را آتش زدم و همه چيز را به آتش و خون کشيدم.»
کوروش بزرگ چنين مي گويد؛ «چون به بابل درآمدم، به شادي و خوشي در کاخ شاهان نشيمن کردم «مîردïوک» خداي بزرگ بابل، مردمان آزاده بابل را به سوي من گرداند و من هر روز به پرستش او روي آوردم، سربازان بي شمار من به آرامش به بابل درآمدند. در برابر «سومر» و «آکد» رفتار دژخيمانه اجازه ندادم، يوغ ننگين را از آنها برداشتم، خانه هاي فروافتاده شان را از نو ساختم و ويرانه ها را پاک کردم، «مردوک» خداي بزرگ از کارهاي نيکم شاد شد و از روي مهر، مرا آفرين گفت، مرا کوروش، شاهي که او را پرستش مي کند ناميد و کمبوجيه پسرم و همه سربازانم و ما، بي ريا و با شادي خداوندگاري اش را ستوديم.
ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد.
من براي صلح کوشيدم. «نبونيد» مردم درمانده بابل را به بردگي کشيده بود کاري که در شأن آنان نبود. من برده داري را برانداختم. به بدبختي هاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نياز دارند.
کوروش در اين اعلاميه و ديگر کتيبه هايي که از او به جا مانده ضمن تاکيد شديد بر رفاه و تامين اجتماعي مردم از تمام جهات بر پرستش اهورامزدا و خداوند بزرگ تاکيد مي کند و به دستور او در تمامي قلمرو هخامنشيان تمامي پيروان اديان مختلف در پرستش و عبادت آزاد شدند؛ امري که امروزه همه ما به خوبي آگاهيم در بعضي از کشورهاي دنيا براي پيروان اديان مختلف آرزويي دست نيافتني است.
بسياري فکر مي کنند آزادي ديني و اجتماعي مربوط به بعد از انقلاب فرانسه است در حالي که در ايران زمان هخامنشيان شاهد آن هستيم و در مدت دويست سال از حکومت اين سلسله به جرات مي توان گفت مردم در قلمرو و پادشاهي هخامنشي نسبت به مردم هم عصر خود با آسايش و رفاه آزادي بسيار زيادتر و غيرقابل قياس زيستند که از شاخص هاي عمده رفاه و تامين اجتماعي يا دولت رفاه به شمار مي روند. زيرا از وظايف اصلي و اساسي دولت رفاه آن است که در جهت گسترش تامين و رفاه اجتماعي هر چه بيشتر تلاش کند.
مخالفت با برده داري نيز در زماني که در تمامي دنيا حتي کشورهاي متمدني چون يونان که مهد دموکراسي خوانده مي شود، امري رايج بوده، ايرانيان در ۲۵۰۰ سال پيش لغو بهره برداري را تصويب کردند و بسياري از مردم ممالک تحت الحمايه ايران را از چنين بدبختي نجات دادند و برابري کاملي بين تمام مردم ايران زمين به وجود آوردند.
در حالي که در ايران دوره هخامنشي برابري کاملي که بسياري از اديان بر آن تاکيد مي کنند اولين بار به صورت مکتوب در اعلاميه کوروش آمده است و سربازاني که توسط سپاه ايران اسير مي شدند اگر به ايران تبعيد مي شدند، اين آزادي را داشتند تا با آموزش علم به کودکان و جوانان ايراني آزاد شوند. بودند اسيراني که در ايران عصر هخامنشيان به بالاترين مقامات لشکري و اداري رسيدند.
در زمينه کسب دانش و فنون و حرفه هاي گوناگون و بالابردن سطح توليدات و تامين هر چه بيشتر نيازمندي هاي غذايي و وسايل لازم و مورد احتياج هخامنشيان اقدامات بسيار اساسي انجام دادند به حدي که آموختن فنون حرفه يي به اندازه يي اهميت يافت که بعدها، حتي آنان که در رفاه بودند و بدان نيازي نداشتند آن را فرا مي گرفتند.
در زمينه ايجاد راه هاي ارتباطي، پست، ارتباطات و مخابرات همان گونه که در تمدن جديد راه، تلفن، تلگراف، راديو، تلويزيون و غيره و همچنين کتاب، مجله و روزنامه از عوامل ارتباط جمعي و رفاه اجتماعي است و وسيله يي است که باعث آشنايي و نزديکي (ذهني، علمي، فرهنگي، اقتصادي) ميان افراد يا يک قوم و جامعه با اقوام و جوامع ديگر است در دوره هخامنشي نيز تا آنجا که در توانايي و گنجايش علم و صنعت آن دوران بوده توجه خاص شده و نياکان ما در حد امکان براي بالا بردن سطح دانش و خواست هاي اجتماعي و تبادل فرهنگي، اقتصادي و… با همسايگان خود کوشش کرده اند.
به همين سبب است که پست و چاپار و تلگراف را بنياد نهادند. هرودوت مي نويسد؛ «مخترع پست و چاپار، ايرانيان دوره هخامنشي هستند و هيچ انساني به سرعت قاصدهاي پارسي نمي تواند مسافرت کند.»
در زمينه اقدامات عمراني، هخامنشيان اقدامات بسيار مهمي انجام دادند. آنها در سدسازي مخزن هاي آب، کاريز، ترعه ها، جاده ها و پل ها و… اقدامات زيادي کردند. گسترش کشاورزي و انتقال دانه ها و قلمه هاي گياهان مختلف از ناحيه يي به ناحيه ديگر از فعاليت هاي آنها بود. از هيات هاي پژوهشي و اکتشافي که به زمين ها و درياهاي دور فرستادند مانند ماموريت فرستادن نجيب زاده ايراني براي اکتشاف سواحل آفريقا به دستور خشايار که از جبل الطارق گذشته و کناره هاي قاره آفريقا هم در تاريخ صحبت به ميان آمده است.
مثلاً در ناحيه هرات درياچه يي براي کمک به کشاورزان کندند. کشت پسته و نوعي ازمو را در شام، کشت کنجد را در مصر، کشت برنج را در ميان رودان(بين النهرين) و کشت نوعي گردو را دريونان معمول داشتند.
در هزار و سيصد سال پيش از آنکه آبراه سوتر ميان درياي سرخ و درياي مديترانه ساخته شود به دستور داريوش با کندن تراعه يي بزرگ که عبور آن چهار روز طول مي کشيد رود نيل را به درياي سرخ متصل کردند و آرزوي فراعنه مصر در کندن چنين تراعه يي را برآورده ساختند. سنگ نبشته يي که در نزديکي ترعه سوئز پيدا شده داريوش شاه گويد.
« من يک پارسي هستم
از پارس مصر را گشودم
فرمان دادم اين کانال را بکنند
از رودخانه يي به نام نيل که در مصر جاري است
تا دريايي که از پارس مي رود
پس از آن اين کانال کنده شد
چنانکه فرمان دادم
و کشتي ها از مصر، از ميان اين کانال به سوي پارس روانه شدندچنانکه خواست من بود».
همچنين داريوش بزرگ هيأتي را مامور کرد تا مسير رود سند را بررسي کرده تا از راه اقيانوس هند و درياي احمر به ايران برگرداند. پيرو اين اقدام که به گفته «هرودوت» ۳۰ ماه طول کشيد چند بندر و يک راه دريايي براي تسهيل روابط بين هندوستان و بخش هاي باختري شاهنشاهي و درياي مديترانه برقرار شد.
ازجمله اقدامات ديگر هخامنشيان مي توان به توسعه قنات سازي در ايران اشاره کرد که نخستين بار توسط کوروش و سپس توسط ديگران به صورت گسترده تري ادامه يافت. «پوليوس» در کتاب تاريخ خود مي نويسد؛ پارسيان آن هنگام که ارباب آسيا بودند، حق بهره برداري از زمين را براي پنج نسل به کساني اعطا مي کردند که آب چشمه را به مناطقي که پيش از آن آبياري نمي شد، ببرند.
داريوش در وصيتنامه اش به خشايارشاه در مورد اقداماتش مي گويد؛ ده سال است که من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را که از سنگ ساخته مي شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شوند، حشرات در آن به وجود نمي آيند و غله در اين انبارها چند سال مي ماند. بدون اينکه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن اين انبارها ادامه بدهي تا اين که همواره آذوقه دو يا سه سال کشور موجود باشد و هر سال بعد از اينکه غله جديد به دست آمد، از غله موجود در انبارها براي تأمين کسري خواربار از آن استفاده کن و غله جديد را بعد از آنکه «بوجاري» شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوقه در اين مملکت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشک مي شود.
هرگز دوستان و نديمان خود را به کارهاي مملکتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو کافي است. چون اگر دوستان و نديمان خود را به کارهاي مملکتي بگماري و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع کنند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني، چون دوست هستند و تو ناچاري رعايت دوستي بنمايي.
کانالي که من بين شط نيل و درياي سرخ به وجود آوردم، از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد. اما مواظب باش که عوارض عبور کشتي ها از آن کانال نبايد آنقدر سنگين باشد که ناخدايان کشتي ها، ترجيح بدهند که از آن عبور نکنند. اکنون سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اينکه در اين قلمرو، نظم و امنيت برقرار کنند ولي فرصت نکردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين کار را به انجام برساني.
مدت زمان کارکرد روزانه کارگران ۸ ساعت و در تابستان ۱۰ ساعت بوده است.
کارگران به صورت رسمي در ماه يک «دريک طلا» دستمزد و استادکاران ۵ يا ۶ برابر آن در ماه دريافت مي کرده اند. از آنجا که هر کارگر يا استاد نمي توانست تا آخر عمر کار کند يک هشتم حقوق هر فرد در صندوق جداگانه زيرنظر خزانه دار پس انداز مي شد تا در هنگام از کارافتادگي به او يا خانواده او پرداخت مي شود. (بيمه از کارافتادگي امروزي) مزد کارگران در زمان هاي تعطيلي نيز محاسبه و پرداخت مي شد.»
در تخت جمشيد فقط مردان مشغول به کار نبودند بلکه در اموري همچون بافندگي، زنان و دختران هم حضور داشتند. در بيست و سه لوح و متن که از کاوش هاي به دست آمده به گروه هاي زنان اشاره شده معلوم مي شود که زنان پشم مي ريسيدند و انواع لباس و جامه تهيه مي کردند.
حقوق زن و مرد در اغلب اوقات برابر بوده است و زنان مي توانستند کار نيمه وقت انتخاب کنند تا از عهده وظايفي که در خانه به خاطر خانواده داشتند برآيند.
از نکات بسيار شگفت انگيزي که در مورد زنان و وضعيت آنان بايد اشاره کرد امور رفاهي فراوان و برابري زنان و مردان بوده است. زنان در عصر هخامنشي مي توانستند حتي به رياست گروه هاي کار انتخاب شوند و در هنگام زايمان از جيره بيشتري نسبت به مردان برخوردار بودند. پس از زايمان از مرخصي با حقوق و نيز هدايايي بهره مند مي شدند. آنها مي توانستند در هنگام کار در تخت جمشيد، کودکان خود را به «مهدکودک» بسپارند.
طبق شواهدي که موجود است خانواده ايراني در عصر هخامنشي به صورت عمدتاً تک همسري و خانواده گسترده بوده است.
نظام قضايي و رعايت عدالت که از ويژگي هاي رفاه و تأمين اجتماعي است در زمان هخامنشيان بسيار مدون و عادلانه بود. زيرا مجري قانون و دادگستري، مغان و پيشوايان مذهبي بودند که نزد ايرانيان از فرزانگان و دانشمندان به شمار مي رفتند.
رشوه دادن از گناهان بزرگ و مجازات آن اعدام بود. کمبوجيه دستور داد پوست قاضي اسدي را کندند و بر کرسي قضاوت وي کشيدند و فرزندش را بر آن تحت نشاندند تا پيوسته هنگام قضاوت سرگذشت پدر را به خاطر داشته باشد و از راه درست منحرف نشود.
اگر کسي در محکمه محلي نمي توانست به حق خود برسد، مي توانست به شاه رجوع کند.
داريوش در يکي از کتيبه هاي خود مي نويسد؛
«به خواست اهورا مزدا من چنانم که راستي را دوست دارم
بدي را دوست نيستم چون مرا خشم مسلط شود با اراده سخت نگاه مي دارم
برخويشتن سخت فرمان روا هستم.»
در جاي ديگر مي نويسد؛
«از دروغ رويگردانم، دوست ندارم ناتواني از حق کشي در رنج باشد همچنين دوست ندارم که به حقوق توانا به سبب کارهاي ناتوان آسيب برسد آنچه را که درست است من آن را دوست دارم من بر خشم نيستم.»
داريوش مجموعه قوانيني تنظيم کرد که آن را «دستورات نظامات خوب» ناميد که تا دورترين نواحي کشور اجرا مي شد. چنانکه داريوش در کتيبه بيستون به آن اشاره مي کند کلمه «دات» که امروزه به قانون ترجمه شده است.
داريوش هخامنشي بازرسان سلطنتي را براي نخستين بار در تاريخ به وجود آورد. او اولين سازمان جاسوسي رسمي دنيا را جهت جلوگيري از فساد حکومتي و ستم به مردم و کنترل مرزها و امنيت داخلي به نام «چشم و گوش» شاه در هر ساتراپي به وجود آورد.
اين سازمان با توجه به اعتمادي که شاه به آنان داشت در تمام امور مملکتي اختيار نظارت غيرمحسوس داشت و همين امر موجب مي شد تا مامورين حکومتي و اشراف و توانمندان نتوانند بر مردم ستم کنند.
مبارزه داريوش با فساد و رشوه آنچنان شديد بود که تاثيرش تا سال ها بر نظام اداري ايران باقي ماند.
گمرک براي نخستين بار به معناي امروزي آن در تمام شهرهاي بزرگ ايران به دستور داريوش اول برپا شده بود و کليه کالاهايي که وارد يا خارج مي شدند مشمول اخراج مي شدند. پادشاهان هخامنشي جهت امور مملکتي از هياتي از مشاوران حکومتي استفاده مي کردند و در کنار آن در امور مالي و سياسي و… از خشتروبان نيز نظر مشورتي مي خواستند چنانکه پولياس در کتاب تاريخ خود در فصل يازدهم بند سه همين نکته را اشاره مي کند و بيان مي کند که؛ داريوش نخستين کسي است که ميزان خراج پرداختي اقوام خود را تعيين کرد و در تعيين ميزان آن از نظر استانداران استفاده کرد و ميزان خراج را پس از مشورت به نصف کاهش داد.
همچنين جهت بايگاني اسناد خزانه مرکزي تاسيس شد و اسناد چندين دهه در يک تالار بزرگ در تخت جمشيد بايگاني مي شد.
از اين رو دوران حکومت هخامنشيان بدون شک يکي از درخشان ترين دوراني بوده است که مردم به چشم ديده اند حکومتي که در جهت توسعه و رفاه مردم اين سرزمين تلاش فراواني از خود بروز دادند و صفحات درخشاني را از خود به يادگار گذاردند. ايرانيان باستان در عصر هخامنشي با فرهنگ و تمدن درخشان خود که گنجينه عظيمي از هنر، انديشه، اخلاق، فرزانگي، آداب و رسوم و سنن است همواره با اقدامات موثر و گوناگوني که در جهت رفاه و تامين اجتماعي مردم اين سرزمين به عمل آوردند، کوشيدند تا اين مهم و حياتي را در ميان مردم به بهترين نحو به اجرا درآورند زيرا دريافته بودند که به زيستن سر بقا و توسعه جامعه و کشور به سوي تعالي است و تا اين مهم حاصل نيايد جامعه توسعه نمي يابد و حکومت دوام نمي آورد.
بدين منظور آنان با استفاده از تمام عوامل ممکن که شرح آنها گذشت تلاش کردند تا حداکثر رفاه و بهزيستي و امنيت اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي و… را در جامعه به وجود آورند.
علاوه بر آن کوشيدند تا فرد ايراني را چنان پرورش دهند که براي جامعه عضو مفيد و سودمندي باشد و وظايف خود را در قبال ميهن به انجام برساند و با عادت دادن کودکان و جوانان به کارهاي دسته جمعي حس همکاري و جوانمردي را در ايشان ايجاد کرده که در انجام وظايف اجتماعي و حفظ حقوق خود و ديگران کوشا باشند، از قوانين جمعي پيروي کنند آن را محترم دارند و گذشته از آن از انديشه و کردار نکوهيده در امان باشند. زيرا مي دانستند که «دل تهي بدي جويد و دست تهي به گناه گرايد»
از اين رو برماست که ميراث فرهنگي و بزرگان گذشته را مقدس و محترم شماريم بدين وسيله از خودبيگانگي و فرار مغزها در جامعه جلوگيري کنيم.

هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد.
جستن
یافتن
و آن گاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
بارویی پی افکندن
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.
احمد شاملو

۱۸ تیر روز به خون نشستن ندای آزادی خواهی
دردهاي من/
جامه نيستند/
تا ز تن درآورم/
«چامه و چكامه نيستند»/
تا به «رشته سخن» در آورم/
نعره نيستند/
تا ز «ناي جان» برآورم/
دردهاي من نگفتني/
دردهاي من نهفتني است...
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست/
درد مردم زمانه است/
مردمي كه چين پوستينشان/
مردمي كه رنگ روي آستينشان/
مردمي كه نامهايشان/
جلد كهنه شناسنامههايشان/
درد ميكند/
من ولي تمام استخوان بودنم/
لحظههاي ساده سرودنم/
درد ميكند/
انحناي روح من/
شانههاي خسته غرور من/
تكيهگاه بيپناهي دلم شكسته است/
كتف گريههاي بيبهانهام/
بازوان حس شاعرانهام/
زخم خورده است/
دردهاي پوستي كجا؟/
درد دوستي كجا؟
اين سماجت عجيب/
پافشاري شگفت دردهاست/
دردهاي آشنا/
دردهاي بومي غريب/
دردهاي خانگي/
دردهاي كهنه لجوج/
اولين قلم حرف حرف درد را/
در دلم نوشته است/
دست سرنوشت،خون درد را/
با گلم سرشته است/
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم/
درد/
رنگ و بوي غنچه دل است/
پس چگونه من/
رنگ و بوي غنچه را ز برگهاي توبهتوي آن جدا كنم؟/
دفتر مرا/
دست درد ميزند ورق/
شعر تازه مرا/ درد گفته است/
درد هم شنفته است/
پس در اين ميانه من/
از چه حرف ميزنم؟/
درد، حرف نيست/
درد، نام ديگر من است/
من چگونه خويش را صدا كنم؟
قیصر امین پور

در خبرها آمده بود که شهردار محترم تهران مبلغ 3 میلیارد تومان را برای بازسازی لبنان اختصاص دادن.
آقای شهردار این تصاویر را قبلا دیده اید؟
تصاویر کودکانی که بخاطر آتش سوزی در مدرسه و به خاطر نبود بخاری گازی و امکانات گرمایشی مناسب به این شکل افتادن ...
آیا ما کم حافظه شده ایم؟ آیا جناب شهردار یادی از این عزیزان کرده اند؟
آیا کمک به مردم روستایی و به دور از امکانات مملکت خودمون از بذل بخشش برای کشورهای دیگه واجب تر نیست؟
و خیلی پرسش های بی پاسخ دیگه ...









نرگس برای عکاس نمیخندد
برق نگاه معصومشان با قابهای چوبی در دست که در آن چهرههایی متفاوت از تصویر فعلیاشان را نشان میداد، آتش به دلمان زد.
عمق نگاه نافذشان شرمسارمان کرد که چرا نباید یک بخاری استاندارد در کلاسشان میبود، و انگشتهای ذوب شده نرگس در کنار کتاب فارسی کلاس سوم ما را ناخودآگاه به یاد حسنک کجایی، تصمیم کبری، روباه و خروس و دهها درس خاطرهانگیز دیگر این دوره انداخت.
نمیدانیم وقتی به درس پترس فداکار میرسند، چه تصویری از انگشت پترس در ذهنشان شکل خواهد گرفت و حتی نمیدانیم آیا به خاطر گرمی مشعل دهقان فداکار، او را دوست میدارند.
دخترکان و پسرکانی با قابهای بزرگ در دست که حسرت و رنج در چشمانشان موج میزند، بچههایی که رنگ نداشته دیوار خانهاشان حکایت از جیب خالی والدینشان برای هزینههای سرسامآور درمان دارد و نمیدانیم چرا تا به امروز گرههای چروک چهرههایشان که قرار بود ترمیم شوند، هنوز باز نشده است و این پرسش که آیا در میان سیل پزشکان این مرز و بوم کسی حاضر است با ظرافت انگشتانش مرهمی برای صورتکان این بچهها باشد، ما را به خود مشغول کرده است.
نرگس در روستایشان میماند، به دنبال مرغ خانهاشان میدود تا شاید با سر و صدای مرغ و خروسهای خانه بتواند اندکی خود را تخلیه کند.
نرگس در کنار دیگر بچههای قربانی غفلت ما در کنار بچههای روستا برای گرفتن یک عکس حاضر میشود اما او برای عکاس نمیخندد.
نرگس دفتر مشقش را باز میکند، به زحمت و با کمک دست دیگر مداد سیاه را در دست میگیرد و در سطر اول مینویسد: ای کاش کلاسمان آتش نمیگرفت.خیلی از دوستان عنوان داشتن که میخوان به هر شکل ممکن به این عزیزان کمک کنند من اطلاعات کاملی ندارم از این عزیزان اما شاید اطلاعات زیر به کمک تون بیاد:
این کودکان ساکن روستای درودزن مرودشت از توابع شیراز و استان فارس هستند.
رحمتی کن تا ایمانم نان و نام برایم نیاورد، قوتم بخش تا نانم را
و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم،
تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار می کنند،
نه آنها که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند.
همواره، تو را سپاس می گذارم که هر چه، در راه تو و راه پیام تو،
بیشتر می روم بیشتر رنج می برم، آنها که باید مرا بنوازند، می زنند،
آنها که باید همگام باشند، سد راهم می شوند.
آنها که باید حق شناسی کنند، حق کشی می کنند،
آنها که باید دستم را بفشارند، سیلی می زنند، آنها که باید تقویتم کنند، سرزنشم می کنند
نومیدم می کنند،
تا در راه تو
از تنها پایگاهی که چشم یاری دارم و پاداشی، نومید شوم، چشم ببندم، رانده شوم....تا تنها
امیدم تو شود، چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند، تنها از تو یاری طلبم،
تنها از تو پاداش گیرم، در حسابی که با تو دارم،
شریکی دیگر نباشد، تا؛ تکلیفم با تو روشن شود،
تا تکلیفم با خودم معلوم گردد،
تا حلاوت "اخلاص" را
که هر دلی اگر اندکی چشید، هیچ قندی در کامش شیرین نیست-
بچشم،
خدایا: اخلاص! اخلاص!
و میدانم، ای خدا، می دانم که برای عشق، زیستن،
و برای زیبایی و خیر؛ مطلق بودن، چگونه آدمی را به مطلق می برد،
چگونه اخلاص، این وجود نسبی را،
این موجود حقیری را که مجموعه ای از احتیاج ها است و ضعف ها و انتظارها،
"مطلق" می کنند!
کورش تو نخواب که ملتت درخواب است
یاد دارم یک غروب سرد سرد
میگذشت از توی کوچه دوره گرد
دوره گردم دار قالی میخرم
دست اول جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه ی خالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه زد
عاقبت آهی زد و بغضش شکست
اول سال است نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقاً مادرم هم روزه بود
چهره اش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود
بدتر از آن خواهرم دلگیر بود
باز آواز درشت دوره گرد
پرده ی افکار را پاره کرد
دوره گردم دار قالی میخرم
دست اول جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه ی خالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
خواهرم بی روسری بیرون دوید
آی آقا سفره ی خالی میخری
ایران دیروز:
ـ اولین مردمانی که سیستم فاضلاب را برای تخلیه آب شهری به بیرون از شهر اختراع کردند، ایرانیان بودند.
ـ اولین مردمانی که مس را کشف کردند،ایرانیان بودند.
ـ اولین مردمانی که نخ را کشف کردند و موفق به ریسیدن آن شدند،ایرانیان بودند.
ـ اولین مردمانی که عطر را برای خوش بو شدن بدن ساختند،ایرانیان بودند.
ـ اولین ارتش سواره در دنیا توسط سام ایرانی تشکیل شد.
ـ کوروش کبیر پس از فتح بابل به معبد مردوک رفت و برای ابراز محبت به بابلی ها به خدای آنان احترام گذاشت و در همان معبد برای اثبات حسن نیت خود تاجگذاری کرد.
ـ اولین هنرستان فنی و حرفه ای در ایران توسط کوروش کبیر در شوش جهت تعلیم فن وهنر تاسیس شد.
ـ اولین سیستم استخدام دولتی به صورت لشگری و کشوری به مدت 40 سال خدمت و سپس باز نشستگی و گرفتن مستمری دائم را کوروش کبیر در ایران پایه گذاری کرد.
ـ داریوش کبیر با شور و مشورت تمام بزرگان ایالات ایران که در پاسارگاد جمع شده بودند،برگزیده شد و در بهار 520 قبل از میلاد،تاج شاهنشاهی ایران را بر سر نهاد.و به همین مناسبت دو نوع سکه طرح دار با نام داریک(طلا) و سیکو(نقره) را در اختیار مردم قرار داد که بعدها رایج ترین سکه های جهان شد.
ـ کوروش بعد از تصرف بابل 25 هزار یهودی را که در آن شهر در زیر یوق بردگی شاه بابل بود آزاد کرد
ـ داریوش در سال دهم پادشاهی خود شاهراه بزرگ کوروش را به اتمام رساند و جاده سراسری آسیا را که از خراسان به غرب چین می رفت احداث کرد که بعد ها جاده ابریشم نام گرفت.
ـ داریوش برای ساخت کاخ پرسپولیس که نمایشگاه هنر آسیا بوده،25 هزار کارگر به صورت 10 ساعت کار در تابستان و 8 ساعت در زمستان به کار گماشته بود و به هر استاد کار هر 5 روز یک سکه طلا می داده و به هر خانواده از کارگران به غیر از مزد آنها،روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن و عسل می داد و کارگران هر 10 روز،یک روز استراحت داشتند.
ـ داریوش پادگان و نظام وظیفه را در ایران پایه گذاری کرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزیر باید به خدمت می رفتند و تعلیمات نظامی ، می دیدند تا از سرزمین پارس دفاع کنند.
ـ داریوش برای اولین بار در ایران وزارت راه،وزارت آب،سازمان املاک،سازمان پست و تلگراف(چاپار خانه) را بنیان نهاد.
ـ اولین راه شوسه و زیر سازی شده در جهان توسط داریوش ساخته شد.
ـ فیثاغورث که بنا به دلایل مذهبی از یونان گریخته بود و به ایران پناه آورده بود،توسط داریوش کبیر دارای یک زندگی خوب همراه با مستمری دایم شد.
ایران امروز:
ـ ایران تنها کشوری است که در آن بر یک دست معلم بوسه و بر دست دیگرش دستبند می زنند.
ـ ایران تنها کشوری است که در آن با عوض شدن رئیس جمهور،تمامی مسئولین وزارتخانه ها و ادارات،از رئیس گرفته تا نگهبان ها عوض می شود.
ـ ایران اولین کشوری است که موفق به ساخت کارت تلفن تقلبی شده است.
ـ ایران تنها کشوری است که در آن قیمت گوجه در یک کوچه 300 تومان و همزمان در کوچه ی دیگر 2000 تومان فروخته می شود.
ـ ایران اولین کشوری است که موفق به تولید انرژی هسته ای در آشپزخانه شد.
ـ ایران تنها کشوری است که دولتمردانش نمی خواهند ملتش چیزی از گذشته اش بدانند.
ـ ایران یکی از بزرگترین تولید کنند گان نفت و گاز در جهان است که بخش عظیمی از ساکنیننش زمستان ها را به سختی و سرما می گذرانند.
ـ ایرانییان پر شکوه ترین استقبالها را از دولت مردانشان می کنند بی آنکه جهش بلندی در زندگی روزمره شان مشاهده کنند.
ـ ایران تنها کشوری است که نوابغ و مشاهیرش را همسایگان می دزدند ،بی آنکه کوچکترین اتفاقی بیفتد.
ـ ایران تنها کشوری است که فرار مغزهایش را فرار مشتی غربزده می دانند و رفتنشان را به صلاح دین و دنیای مردم می دانند.
ـ ایران تنها کشوری است که در آن با سوادترین و محبوترین اساتید دانشگاهی در انتخابات رد صلاحیت می شوند.
ـ ایران تنها کشوری است که تمام اقشار و اصنافش از تمام تصمیمات حکومت راضی اند و در آن هیچ اعتراضی وجود ندارد!!!!!!
روزگاری افتخاری داشتیم
سرزمین برقراری داشتیم
سرزمین کوروش و اقلیم پارس
با زبان خالص و شیرین فارس
تا که روزی با عربها جنگ شد
ریشه اسلام (خلافتی) در فرهنگ شد
گرمی آتشکده از یاد رفت
قدرت ایرانیان بر باد رفت
ای اهورایی زبان را بسته ای
از چه با اهریمنان بنشسته ای
سنت و فرهنگ نابودی گزید
با به لعنت کردن شمر و یزید...
تا که باشد وضع ایران این چنین
کی ببوسم تربت ایران زمین؟
روز خوش را چشم ایرانی ندید
بلکه روزی رستمی آید پدید



