تبليغاتX
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست
یکشنبه 1388/08/17
مادر من فقط یک چشم داشت من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت . یک روز آمده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره , خیلی خجالت کشیدم , آخه اون چطور تونست این کارو با من بکنه ؟؟؟

به روی خودم نیاوردم , فقط با تنفر بهش نگاه کردم و فوراً از اونجا دور شدم .

روز بعد یکی از همکلاسیها منو مسخره کرد و گفت : هوووو ... مامان تو فقط یک چشم داره. فقط دلم میخواست یک ج.ری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ... کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد ... .

روز بعد بهش گفتم اگه واقعاً میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

اون هیچ جوابی نداد ... .

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت .

دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم .

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم .

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی و ...... .

از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم .

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها من رو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر

سرش داد زدم : چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی ؟ !

گم شو از اینجا همین حالا

اون به آرامی جواب داد : اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی آمدم و بعد فوراً رفت و از نظر ناپدید شد .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور ، برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه .

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

بعد از مراسم رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ، البته فقط از روی کنجکاوی .

همسایه ها گفتن که اون مرده

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن .

درنامه آمده بود :

ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور آمدم و بچه ها تو ترسوندم.

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی

به عنوان یک مادر نمیتونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه.

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت

 

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 0:39 با موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه 1388/08/13

 

باید یاد بگیریم به مشکلات بخندیم وگرنه به چیزهای خنده دار همه می خندنند

 

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 16:28 با موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه 1388/08/07

قطار در  ایستگاه بود  آماده حرکت   ،  در واگن مسافربری مرد  

میانسالی همراه فرزند ۲۵ ساله اش نشسته بود مقابل آنها هم زوج

جوانی نشسته بودند.قطارکه حرکت کرد پسرک جوان که کنار پنچره

نشسته بود با  هیجان  وصف ناپذیری رو به  پدرش کرد  و گفت : پدر

نگاه کن درخت ها دارن راه می روند   زوج جوان با تعجب به هم نگاه

کردند . باز پسرک دستش را از پنچره بیرون  کرد و جریان هوا از لابلای

انگشنانش گذشت وچند قطره باران روی دستش چکید و باز با شادی

زیاد قطره های  باران را  به پدرش نشان داد و گفت : پدر باران،باران

ببین قطره باران.زوج جوان که شاهد این صحنه ها بودند دیگر طاقت

نیاوردن و به پدر بچه گفتند آقا  بچتون رو بردین  دکتر. پدر گفت : بله

اتقاقا" همین الان از بیمارستان بر می گردیم . پسرم امروز برای اولین

باره که تو زندگیش می تونه ببینه ... .

 

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 15:21 با موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه 1388/08/07
 

كوروش   ,  اسطوره قدرت و عدالت تاريخ ايران

 

دستهایی که خدمت میکنند مقدس تراز زبانهایی که عبادت می کنند  

( کورش کبیر )

 

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 15:5 با موضوع: | لينک ثابت |

persian gulf