شکوه و شاه ایرانی که می گوید تو در خوابی
هنوز با راه جـاویدت نمـاد نـور و اعـجابی
جلای تختِ جمشید و شکوه شیـر و خورشیدی
تـو با نـام گـهربارت بسـان نـور مـهتابی
هنـوزعرش سـتونهایت خلـیج فارس زیبایت
بکوبـد نعـره بر جانِ سکنـدرهـای اعرابی
خـدایم نـور ایـران و تویـی مـعبود ایمانم
بـدان بر قبله ی شیران تو مـنزلگاه محرابی
غرور خشم ایرانـی تو هستی مرد جـاویدان
بـرای مردم آزاد هـنوز هـم شـاه و اربابی
ولـی افسوس که آن مـیهن ندارد نور تابانی
دگر آن مـرز آبادی شـده ماننـد مـردابی
صدایت میکنم کوروش تو سالار جـهان هستی
دگـر ای شاه بی مانـند درین ویـرانه نایابی
«ویرانه»
دریـن بیغولـهء ویـران هـمه در وادی دردند
که دنـبال خداونـدی دریـن ویرانه میگردند!
به دیـن تـیرگی هایت ببین فریـاد بی جان را
تـمام مـردم ایـران همیـشه روح دلـسردند
تو ای در خـواب طـولانی نـمی بینی ریاکاران
از آن اللّه دیـوانـه چـه بـر روز تـو آوردند؟
مگو دیگـر حـکایـتها از آن شـیر خـداوندی
نمی بینی که این مردان همه حیوان و نامـردند
از ایـن دین سبـکبـاران هـمه در راه آزارند
هـزاران سـرو ایرانی چو پاییز و خـزان زردند
ز صـدها نوحه ی پست و هزاران حرف شرم آور
ببین ایران جاوید را که چون ویرانـه اش کردند
«زنده باد»
زنده باد آزادی ایران جاویدان من
زنده باد آبادی مرز دلیران کهن
افتخارست این چنین در وادی ویرانه ها
در ره آبادی این خانه ها ویران شدن
آن جوانانی که سرو سبز بودند سالها
گشته اند چون لالهء سرخی به تلبیس کفن
زنده باد آن مردمانی که ز فریاد درون
داده اند جان را برای راه جاوید وطن
از هزاران ضجه و صد ها جنایات فجیع
از صلیب رنج تا زنجیر وآزار بدن
این همه جان رفته است و میهن ویران ما
پر شده از ناله ها و کینه های مرد و زن
خنجر خشمی زنم بر پیکر آیینشان
از تمام نفرت و از شعله های جان و تن
حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود
افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند
و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند
( دکترعلی شریعتی )
زمانی سخت
اشکی سرد
بادی توفنده و بی رحم
دیگر عادت کرده ایم
به رنج
به درد
به این هوای سرد
دیگر عادت کرده ایم
به امر شریف زیستن بی حرف
به نداشتن آنچه حق ماست
به نبودن لحظه های سبز
دیگر عادت کرده ایم
به سادگی دیدن گناه بدبختی

