رحمتی کن تا ایمانم نان و نام برایم نیاورد، قوتم بخش تا نانم را
و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم،
تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار می کنند،
نه آنها که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند.
همواره، تو را سپاس می گذارم که هر چه، در راه تو و راه پیام تو،
بیشتر می روم بیشتر رنج می برم، آنها که باید مرا بنوازند، می زنند،
آنها که باید همگام باشند، سد راهم می شوند.
آنها که باید حق شناسی کنند، حق کشی می کنند،
آنها که باید دستم را بفشارند، سیلی می زنند، آنها که باید تقویتم کنند، سرزنشم می کنند
نومیدم می کنند،
تا در راه تو
از تنها پایگاهی که چشم یاری دارم و پاداشی، نومید شوم، چشم ببندم، رانده شوم....تا تنها
امیدم تو شود، چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند، تنها از تو یاری طلبم،
تنها از تو پاداش گیرم، در حسابی که با تو دارم،
شریکی دیگر نباشد، تا؛ تکلیفم با تو روشن شود،
تا تکلیفم با خودم معلوم گردد،
تا حلاوت "اخلاص" را
که هر دلی اگر اندکی چشید، هیچ قندی در کامش شیرین نیست-
بچشم،
خدایا: اخلاص! اخلاص!
و میدانم، ای خدا، می دانم که برای عشق، زیستن،
و برای زیبایی و خیر؛ مطلق بودن، چگونه آدمی را به مطلق می برد،
چگونه اخلاص، این وجود نسبی را،
این موجود حقیری را که مجموعه ای از احتیاج ها است و ضعف ها و انتظارها،
"مطلق" می کنند!
کورش تو نخواب که ملتت درخواب است
یاد دارم یک غروب سرد سرد
میگذشت از توی کوچه دوره گرد
دوره گردم دار قالی میخرم
دست اول جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه ی خالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه زد
عاقبت آهی زد و بغضش شکست
اول سال است نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقاً مادرم هم روزه بود
چهره اش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود
بدتر از آن خواهرم دلگیر بود
باز آواز درشت دوره گرد
پرده ی افکار را پاره کرد
دوره گردم دار قالی میخرم
دست اول جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه ی خالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
خواهرم بی روسری بیرون دوید
آی آقا سفره ی خالی میخری
ایران دیروز:
ـ اولین مردمانی که سیستم فاضلاب را برای تخلیه آب شهری به بیرون از شهر اختراع کردند، ایرانیان بودند.
ـ اولین مردمانی که مس را کشف کردند،ایرانیان بودند.
ـ اولین مردمانی که نخ را کشف کردند و موفق به ریسیدن آن شدند،ایرانیان بودند.
ـ اولین مردمانی که عطر را برای خوش بو شدن بدن ساختند،ایرانیان بودند.
ـ اولین ارتش سواره در دنیا توسط سام ایرانی تشکیل شد.
ـ کوروش کبیر پس از فتح بابل به معبد مردوک رفت و برای ابراز محبت به بابلی ها به خدای آنان احترام گذاشت و در همان معبد برای اثبات حسن نیت خود تاجگذاری کرد.
ـ اولین هنرستان فنی و حرفه ای در ایران توسط کوروش کبیر در شوش جهت تعلیم فن وهنر تاسیس شد.
ـ اولین سیستم استخدام دولتی به صورت لشگری و کشوری به مدت 40 سال خدمت و سپس باز نشستگی و گرفتن مستمری دائم را کوروش کبیر در ایران پایه گذاری کرد.
ـ داریوش کبیر با شور و مشورت تمام بزرگان ایالات ایران که در پاسارگاد جمع شده بودند،برگزیده شد و در بهار 520 قبل از میلاد،تاج شاهنشاهی ایران را بر سر نهاد.و به همین مناسبت دو نوع سکه طرح دار با نام داریک(طلا) و سیکو(نقره) را در اختیار مردم قرار داد که بعدها رایج ترین سکه های جهان شد.
ـ کوروش بعد از تصرف بابل 25 هزار یهودی را که در آن شهر در زیر یوق بردگی شاه بابل بود آزاد کرد
ـ داریوش در سال دهم پادشاهی خود شاهراه بزرگ کوروش را به اتمام رساند و جاده سراسری آسیا را که از خراسان به غرب چین می رفت احداث کرد که بعد ها جاده ابریشم نام گرفت.
ـ داریوش برای ساخت کاخ پرسپولیس که نمایشگاه هنر آسیا بوده،25 هزار کارگر به صورت 10 ساعت کار در تابستان و 8 ساعت در زمستان به کار گماشته بود و به هر استاد کار هر 5 روز یک سکه طلا می داده و به هر خانواده از کارگران به غیر از مزد آنها،روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن و عسل می داد و کارگران هر 10 روز،یک روز استراحت داشتند.
ـ داریوش پادگان و نظام وظیفه را در ایران پایه گذاری کرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزیر باید به خدمت می رفتند و تعلیمات نظامی ، می دیدند تا از سرزمین پارس دفاع کنند.
ـ داریوش برای اولین بار در ایران وزارت راه،وزارت آب،سازمان املاک،سازمان پست و تلگراف(چاپار خانه) را بنیان نهاد.
ـ اولین راه شوسه و زیر سازی شده در جهان توسط داریوش ساخته شد.
ـ فیثاغورث که بنا به دلایل مذهبی از یونان گریخته بود و به ایران پناه آورده بود،توسط داریوش کبیر دارای یک زندگی خوب همراه با مستمری دایم شد.
ایران امروز:
ـ ایران تنها کشوری است که در آن بر یک دست معلم بوسه و بر دست دیگرش دستبند می زنند.
ـ ایران تنها کشوری است که در آن با عوض شدن رئیس جمهور،تمامی مسئولین وزارتخانه ها و ادارات،از رئیس گرفته تا نگهبان ها عوض می شود.
ـ ایران اولین کشوری است که موفق به ساخت کارت تلفن تقلبی شده است.
ـ ایران تنها کشوری است که در آن قیمت گوجه در یک کوچه 300 تومان و همزمان در کوچه ی دیگر 2000 تومان فروخته می شود.
ـ ایران اولین کشوری است که موفق به تولید انرژی هسته ای در آشپزخانه شد.
ـ ایران تنها کشوری است که دولتمردانش نمی خواهند ملتش چیزی از گذشته اش بدانند.
ـ ایران یکی از بزرگترین تولید کنند گان نفت و گاز در جهان است که بخش عظیمی از ساکنیننش زمستان ها را به سختی و سرما می گذرانند.
ـ ایرانییان پر شکوه ترین استقبالها را از دولت مردانشان می کنند بی آنکه جهش بلندی در زندگی روزمره شان مشاهده کنند.
ـ ایران تنها کشوری است که نوابغ و مشاهیرش را همسایگان می دزدند ،بی آنکه کوچکترین اتفاقی بیفتد.
ـ ایران تنها کشوری است که فرار مغزهایش را فرار مشتی غربزده می دانند و رفتنشان را به صلاح دین و دنیای مردم می دانند.
ـ ایران تنها کشوری است که در آن با سوادترین و محبوترین اساتید دانشگاهی در انتخابات رد صلاحیت می شوند.
ـ ایران تنها کشوری است که تمام اقشار و اصنافش از تمام تصمیمات حکومت راضی اند و در آن هیچ اعتراضی وجود ندارد!!!!!!
روزگاری افتخاری داشتیم
سرزمین برقراری داشتیم
سرزمین کوروش و اقلیم پارس
با زبان خالص و شیرین فارس
تا که روزی با عربها جنگ شد
ریشه اسلام (خلافتی) در فرهنگ شد
گرمی آتشکده از یاد رفت
قدرت ایرانیان بر باد رفت
ای اهورایی زبان را بسته ای
از چه با اهریمنان بنشسته ای
سنت و فرهنگ نابودی گزید
با به لعنت کردن شمر و یزید...
تا که باشد وضع ایران این چنین
کی ببوسم تربت ایران زمین؟
روز خوش را چشم ایرانی ندید
بلکه روزی رستمی آید پدید
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي
بپرسي؟گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....لبخندي زد و گفت: زمان براي من
تا بي نهايت ادامه دارد چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟پرسيدم:
چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟ پاسخ
داد: آدم ها از بچه بودن خسته میشوند ... عجله دارند بزرگ شوند و
سپس..... آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردندسلامتي خود را در راه
کسب ثروت از دست مي دهند و سپس ثروت خود را در راه کسب
سلامتي دوباره از صرف مي کنند.... چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.
که از حال غافل مي شوند به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در
آينده آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند و جوري
مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند ما براي لحظاتي سکوت کرديم
سپس من پرسيدم.. مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که
فرزندانت بياموزند؟ پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند
که دوستشان داشته باشند ولي مي توانند طوري رفتار کنند که مورد
عشق و علاقه ديگران باشند ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه
نکنند یاد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي ياد بگيرند
تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد
ايجاد کنيد ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد ياد
بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد بلکه کسي
هست که کمترين نيازوخواسته را دارد ياد بگيرند کساني هستند که آن
ها را از صميم قلب دوست دارند ولي نميدانند چگونه احساس خود را
بروز دهند ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند ولي
برداشت آنها متفاوت باشدياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را
ببخشندبلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند سپس
من از خدا تشکر کردم و گفتم آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي
فرزندانت بدانند؟
خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين
جا و با آن ها هستم..........براي هميشه
یک بودیکی نبود روی این کره خاکی یه درختی بود که تنها دلخوشیش پسرکی بود
که هرروز با ان پسرک بازی میکردو هر کاری میکرد تا پسرک خوشحال باشد.
اما یک روز پسرک غمگین امد کنار درخت نشست.
درخت به او گفت : چرا غمگینی چرا با من بازی نمیکنی؟
پسر گفت من دیگه بزرگ شدم و دلم اسباب بازی میخواد ولی پول ندارم که اسباب بازی بخرم
درخت خیلی دلش به حال او سوخت و به او گفت:من که پولی ندارم که به تو بدم اما تو میتوانی
از سیبهای من بچیی و به بازار ببری و بفروشی و با پولش اسباب بازی بخری.
پسرک کمی فکر کردو سیب ها را چید و رفت.
درخت خیلی خوشحال شد که توانستدل پسرک را شادکند.
از ان به بعد درخت چشم به راه نشست ولی از پسرک خبری نشد.
درخت همینطور منتظر بود تا که یک روز پسرک امد.
ولی این پسرک دیگه ان پسرک گذشه نبود و برای خودش اقایی شده بود ولی بازم غمگین بود
درخت به او گفت: چرا غمگینی؟
اون اقا گفت:من تازه صاحب زن و بچه شدم ولی خونه ای ندارم که با ان زن و بچه ام رانگهداری کنم.
درخت هم خیلی دل سوخت وخیلی دلش میخواست به او کمک کندبه همین خاطر به او گفت:
تو میتوانی از شاخه ها ی من را ببری و با ان خانه ای درست کنی و زن و بچه ات را در ان نگهداری کنی
ان اقا کمی فکر کرد و شاخه ها را برید و رفت.
درخت خیلی خوشحال بود تا توانست کاری برای او انجام بدهد.
و درخت دوباره چشم به راه نشسته بود تا که یک روز اون اقا امد ودرخت خوشحال بود
و درخت گفت بیا با من بازی کن. اون اقا گفت؟ نه من دیگر نمیتوانم بازی کنم.
من الا دلم میخواهد بروم دور دنیا را بگردم .
درخت هم که میخواست همیشه کاری برای اون اقا بکنه به او گفت:بیا از تنه من برای خودت یک
قایق درست کن و با ان دور دنیا را بگرد.
و اون اقا همین کار را کردو از تنه ان درخت برای خود قایقی ساخت و به دریا انداخت و دور دنیا را گشت.
ولی حالا درخت مانده بود بدون تنه و شاخه و برگ ولی باز هم منتظر ان اقا بود تا اینکه یک
روز ان اقا امد با موهای سفید. درخت خوشحال شد.
به اون اقا گفت: من که دیگر تنه ای ندارم که تو از ان بالا بری.
اون اقاگفت: فکر میکنمبرای بالا رفتن از تنه درخت خیلی پیر شده باشم.
درخت گفت: میوه ای هم ندارن که تو از ان بخوری.
اون اقا گفت: من دندانی هم ندارم که بتوانم سیب گاز بزنم و بخورم
درخت گفت من جه کار میتوانم برای تو انجام بدم؟
اون اقا گفت: من که خیلی پیر شدم و یک جای راحتی میخوام برای استراحت
تا بتوانم استراحت کنم.
درخت گفت:من فکر میکنم ریشه های یک درخت پیر جای خوبی باشه برای استراحت
و مردک رفت کنار ریشه های ان درخت نشست و برای همیشه استراحت کرد.
و درخت هم خوشحال بود که توانست کاری برای او انجام بدهد...
روزی شاپرک به خرسه گفت : دوست دارم.
خرسه گفت : الان وقت خواب زمستونی منه . بذار بخوابم وقتی بیدار شدم با هم درباره اش حرف می زنیم.
خرسه برای 3 ماه خوابید ولی نمی دونست که شاپرک ها فقط 3 روز عمر می کنند.
او تصویر یک دست را کشیده بود، ولی این دست چه کسی بود؟
بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم تعجب کردند. یکی از بچه ها گفت:" من فکر می کنم که این دست خداست که به ما غذا می رساند." یکی دیگر گفت:" شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد."
هرکس نظری می داد تا اینکه معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید:" این دست چه کسی است، داگلاس؟"
داگلاس در حالی که خجالت می کشید، آهسته جواب داد:" خانم معلم، این دست شماست." معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
" می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد"
و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست"
گنجشك گفت:
" لانه كوچكی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ "
و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت :
" ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی "
. گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت:
" و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی . "
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد !!!
پدر روزنامه می خواند، اما پسر كوچكش مدام مزاحمش می شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را - كه نقشه ی جهان را نمایش می داد - جدا و قطعه قطعه كرد وبه پسرس داد و گفت:
" بیا كاری برا یت دارم. یك نقشه ی دنیا به تو می دهم، ببینم می توانی آن را دقیقا همانطور كه هست بچینی ؟ "
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت ، می دانست پسرس تمام روز گرفتار این كار است. اما یك ربع بعد ، پسرش با نقشه كامل برگشت.
پدر گفت:" مادرت به تو جغرافی یاد داده است؟ "
پسرجواب داد: " جغرا فی دیگر چیست؟!؟ اتفاقأ پشت همین صفحه ، تصویری از یك آدم بود. وقتی توانستم آن آدم رابسازم، دنیا را هم دوباره ساختم!
پسر بچه ای رفت سراغش و گفت:می خواهم یکی از اونا رو بخرم.
کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هستند.
پسر کوچولو پولهایی رو که توی مشتش نگه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم.
کشاورز سری تکون داد و گفت: متاسفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند.
پسرک خواهش کرد : پس فقط اجازه بدید نگاهی بهشون بندازم.
و بعد از قبول کردن کشاورز رفت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم بازی می کردن و بالا و پایین می پریدن .
یهو یه صدای خش خش که از لونه ی سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش.
اونجا یه توله سگ لاغر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود لنگ لنگان راه می رفت.
یه دفعه چشم های پسرک برقی زد و دوان دوان رفت سراغ کشاورز و گفت: آقا ممکنه اونو به من بفروشین .
کشاورز با تعجب پاسخ داد که: پسرم اون لنگه و لاغر.... به سختی هم راه می ره پس نمی تونی باهاش بازی کنی.
پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشید پاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند.....
پسر جوان وارد شیرینی فروشی شد.بعد از ایکه ازمغازه بیرون آمد پسرکی فقیر
به او نزدیک شد و گفت:آقا یه کم شیرینی به من میدی؟ جوان ناسزایی گفت و
دور شد. پسرک اهی کشید و با حسرت به جعبه شیرینی چشم دوخت.جوان به
خیابان که رسیدپایش پیچ خورد و جعبه شیرینی افتادوزیر چرخ ماشین له شد....
مرد. جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد
بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت .
با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال و دارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟
كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد .
سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .
هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .
چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟!
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که رد یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:" این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟"
فرشته جواب داد:" می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آنوقت ببینم چه کسی واقعاً خدا رادوست دارد!"
لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد؛ ميبايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير ميكرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانيش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهرهاش اتودها و طرحهايي برداشت.
سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار ميآورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.
نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژندهپوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.
گدا را كه درست نميفهميد چه خبر است، به كليسا آوردند؛ دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بيتقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزهاي از شگفتي و اندوه گفت: " من اين تابلو را قبلأ ديدهام!"
داوينچي با تعجب پرسيد: "كي؟"
- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز ميخواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!
روزي پسركوچكي ازخواهر بزرگش درباره خداسوالي پرسيد.
او سوال كرد:"سوزي، آيا كسي تا به حال خدا را ديده؟
"
داد:"نه ، البته كه نه!خدا در جاي دوري دربهشت است و
هيچ كس نمي توانداو را ببيند؛ روزهاي زيادي گذشتند، اما
اين سوال همچنان درذهن آن پسر باقي مانده بود.بنابراين به
نزد مادررفت وپرسيد :"مامان ،آيا كسي تا به حال واقعاً خدا
را ديده است؟ ساكن است اماما هرگزنمي توانيم اورا
ببينيم پسرك كمي راضي شداما هنوز متعجب بود.چندي
بعدپدر بزرگش اورا به ماهي گيري بردآن ها زمان خوبي رابا
هم گذراندند.خورشيدبا شكوهي استثنايي درحال غروب بود
وپدربزرگ به آرامي به زيبايي خيره كننده آن چشم دوخته
پسركوچك لحظه اي فكر كرد وسرانجام با ترديدگفت:
پدربزرگ فكركنم شما بتوانيدپاسخ سؤال حيرت انگيزمراپس
ازمدتها بگوييد.آياتا به حال واقعاخدا را ديده؟آن پيرمردهمان
طوركه به حركت آرام آب خيره شده بودحتي سرش رابر
نگرداند.زماني طولاني سپري شدواو سرانجام پاسخ داد :
پسرم،راستش رابخواهي من به جزخدا هيچ چيزديگري را
نمي توانم ببينم ."
صدفي به صدف ديگر گفت: " درد عظيمي در درونم دارم. سنگين و گرد است و آزارم ميدهد .صدف ديگر با غرور و نخوت گفت: آسمان و دريا را شکر، که من دردي ندارم. من چه از درون و چه از بيرون، سالم سالم ام در همان لحظه، خرچنگي که از کنارشان مي گذشت، گفت و گوي آن دو صدف را شنيد و به آن صدفي که از درون و بيرون سالم بود، گفت: بله، سالم و سر حالي؛ اما حاصل درد رفيق ات، مرواريدي بسيار زيباست
از دادگاه که بیرون آمد خیلی خوشحال به نظر می رسید.
بدهکارش را روانه زندان کرده بود و امروز قرار بود شخص
خیری بدون دریافت هیچ وجهی کلیه اش را به تنها پسرش
اهدا کند . ولی انگار هیچ خبری از مرد خیر نبود زیرا همین
امروز صبح به خاطر بدهی اش روانه زندان شده بود ....
از خدا خواستم عادت های زشتم را ترک بدهد !
خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی .
از او خواستم فرزند معلولم را شفا دهد !
فرمود : لازم نیست روحش سالم است جسم هم که موقت است
از او خواستم که لااقل به من صبر عطا کند!
فرمود : صبر حاصل رنج و سختی است
عطا کردنی نیست. آموختنی است
گفتم مرا خوشبخت کن :
فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند
فرمود : رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیکتر می کند
از او خواستم روحم را رشد دهد
فرمود : نه ! تو خودت باید رشد کنی
من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی
از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت ببرم
فرمود : برای این کار من به تو زندگی دادم
بدين وسيله من رسما" از بزرگسالي استعفا ميدهم و مسووليت هاي يك كودك هشت ساله را قبول ميكنم.
مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه آنجا يك هتل ۵ ستاره است.
مي خواهم فكر كنم كه شكلات از پول بهتر است،چون ميتوانم آن را بخورم.
مي خواهم زير يك درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم.
مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خود را در هوا پرواز دهم.
مي خواهم به گذشته برگردم،وقتي همه چيز ساده بود،وقتي داشتم رنگ ها را،جدول ضرب را و شعر هاي كودكانه را ياد مي گرفتم،وقتي نمي دانستم كه چه چيز هايي نميدانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم.
مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب و هستند.
مي خواهم ايمان داشته باشم كه هرچيزي ممكن است و ميخواهم كه از پيچيدگي هاي دنيا بي خبر باشم .
مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خودبرگردم،نميخواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري،خبر هاي ناراحت كننده،صورت حساب ، جريمه و...
مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم،به يك كلمه محبت آميز،به عدالت،به صلح،به فرشتگان،به باران،به...
اين دست چك من،كليدماشين،كارت اعتباري وبقيه مدارك،مال شما.
من رسما از بزرگسالي استعفا ميدهم.

