اگرايران بجز ويرانسرانيست من اين ويران سرارادوست دارم
اگرتاريخ ما افسانه رنگ است من اين افسانه هارادوست دارم
نواي ناي ماگرجانگدازست من اين ناي ونوارادوست دارم
اگرآب وهوايش دلنشين نيست من اين آب وهوارادوست دارم
بشوق خارصحراهاي خشکش من اين فرسوده پارادوست دارم
من اين دلکش زمين رامي پرستم من اين روشن سمارادوست دارم
اگربرمن زايراني رود زور من اين زور آزمارادوست دارم
اگرآلوده دامانيداگر پاک من اي مردم شمارادوست دارم
اين منم سرباز فدايي كوروش و در حال انجام وظيفه اي هستم كه شهيدان راه ميهن بر دوش اين بنده حقير نهاده اند تا من جوانان ميهنم را از گذشته پرافتخار خويش آگاه سازم تا آنها به اسطوره هاي جاويدان پارسي ببالند نه قهرمانان شمشير كش تازي.ای کوروش بزرگ بپا خیز که پارسیان به خوابی عمیق فرو رفته اند.اينجا ايران است سرزمين پارسيان . در اين خاك زماني قهرماناني گام بر مي داشتند و سم اسبان يكه سواران زيادي بر اين خاك ضربه ميزد . زماني اينجا يك امپراطوري بزرگ بود يك روز نام پارس با جلال و شوكت به زبانها اورده مي شد . روزي در اين خاك امپراطور روم زانو زد و به اسارت شاپور ساسانی در امد .زمانی اسکندر در مقابل آرامگاه کوروش زانو زد و گریست. روزي ...اري بدون شك گذشته افتخار اميزي داشتيم . بدون شك در گذشته دور بودند بسيارکساني كه ارزويشان اين بود " كاش ما ايراني بوديم " . اري روزي چنين بوديم اما ...

در عجبم از مردمی که خود

اگر سر بر آرد ز خاک
اگر باز پرسد ز ما
چه شد دین زرتشت پاک
چه شد ملک ایران زمین
کجایند مردان این سرزمین
به کوروش چه خواهیم گفت؟
اگر دید و پرسید از حال ما
چه کردید برَنده شمشیر خوش دستتان
کجایند میران سر مستتان
چه آمد سر خوی ایران پرستی
چه کردید با کیش یزدان پرستی
به شمشیر حق نیست دستی
که بر تخت شاهی نشسته است
چرا پشت شیران شکسته است
در ایران زمین شاه ظالم کجاست
هوا خواه آزادگی
پس چرا بی صداست
چرا خامش و غم پرستید؟های
کمر را به همت نبستید. های
چرا اینچنین زار و گریان شدید
سر سفره خویش مهمان شدید
چه شد عِرق میهن پرستیتان؟
چه شد غیرت و شور و مستیتان
سواران بی باک ما را چه شد
ستوران چالاک ما را چه شد
چرا مُلک تاراج می شود
جوانمرد محتاج میشود
چرا جشنهامان شد عزا
در آتشکده نیست بانگ دعا
چرا حال ایران زمین نا خوش است
چرا دشمنش اینچنین سر کش است
چرا بوی آزادگی نیست؟ وای
بگو دشمن میهنم کیست ؟های
بگو کیست این ناپاک مرد
که بر تخت من اینچنین تکیه کرد
که تا غیرتم باز جوش آورد
ز گورم صدای خروش آورد
به کوروش چه خواهیم گفت؟
اگر سر بر آرد ز خاک
اگر سر بر آرد ز خاک
اينجا ايران است. حكومتش ،حكومت امام زمان است.بر مبناي قرآن است. رهبرش رهبر مستضعفين جهان است. قوت غالب مردم نان است. بهاي نان،به قيمت جان است. ثروتش براي فلسطينيان است.دانشگاهش ،ستاره باران است. جاي روشنفكرانش ، زندان است. هر كه فرياد بزند ،از كافران است. سكوت نشانه مسلمان است. شركت در راهپيمايي بزرگترين نشانه ايمان است.آنچه روز به روز ارزان ميشود جان انسان است. ، ايراني اين را براي تو میگویم اينجا ايران است
کارن که ميدانست جوابي نخواهد شنيد بلند شد و خرس کوچکش، پيتر، را کنار بقيه عروسکها در طاقچه گذاشت و خوابيد
در این زمان فردی او را صدا زد. برگشت.در کنار خیابان پیرمردی کور نشسته بود که با دستانش او را به سمت خود می خواند. او با تعجبی آمیخته به اشتیاق به سمت او رفت. پیرمرد گفت : دنبال چی هستی؟ . او که به پیرمرد نگاه می کرد، هیچ نگفت. پس از مدتی پیرمرد گفت:« این خیابونو تا تش برو تا برسی.» او دستش را با تعجب بلند کرد و با اشاره انگشتش از پیرمرد پرسید این خیابان؟. پیرمرد هم با لبخندی بر لب با سر حرفش را تایید کرد.
او به راه افتاد و در حالی که گه گاه به عقب و به پیرمرد می نگریست، از میان مردم می گذشت.
به چهارراه رسید. مردم مانند ماشین از گوشه ای به گوشه ای حرکت می کردند، با دستور چراغ های راهنمایی اتوماتیک با شمارشگرهای رنگارنگ. او از اینکه مانند مردم باشد می ترسید و همچنین متنفر بود.
در این حین ناگهان ماشینی با سرعت زیاد به ماشین دیگری خورد. مردم ایستادند کسی جلو نمی رفت همه در حالی که مبایل های خود را در دست داشتند به دیگران زنگ زدند تا به کمک مصدومان بیایند. او پس از دیدن سکون مردم به طرف ماشین برگشت. صدای گریه ی کودکی به گوش می رسید. او حس کرد که نباید بایستد به سمت ماشین دوید. بنزین از ماشین بیرون ریخته بود و هر لحظه امکان انفجار بود. مردم پس از مدتی به سمت مقصد خود رفتند تا مبادا به آنها صدمه ای برسد.او با سختی بسیار کودک را بیرون کشید و در آغوش گرفت.کودک آرام با چشمان کوچکش به چشمان او نگاه کرد ولبخندی زد. او مدتی انجا ایستاد با صورتی آرام و لبخندی عمیق بر لب گویی جانی تازه در او دمیده شوده بود.کودک را در آغوش گرفت و بی توجه به ماشینی که در شرف انفجار بود با آرامش به سمت کنار خیابان رفت. ناگهان انفجاری رخ داد.
ماموران آتش نشانی رسیدند. او در حالی که کودک در بغلش بود روی زمین افتاده بود. ماموران کودک را برداشتند. سپس سر او را بلند کردند. او مرده بود.
کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوي جزیره ی کوچک بی آب و علفی
شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخو ا هیم .
بنابراین دست به دعا شدند و براي این که ببینند دعاي کدا م بهتر مستجاب می شود به گوشه ا ي
از جزیره رفتند.
نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت و میوه اي بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم
چیزي براي خوردن نداشت.
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگري غرق شد، زنی نجات یافت و
به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بیشتري خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزها یی
که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببر د . فردا کشتی اي آمد و در
سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیر ه برود و مرد دوم را همانجا رها کند .
پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت هاي الهی را ندارد، چرا که درخواستها ي ا و
پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.
زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟
پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام.
درخواست هاي او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.
ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه می کنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به
تو رسید.
مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟
ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته هاي تو را اجابت کنم!
باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست هاي خود ما نیست، نتیجه دعا ي دیگران برا ي ماست.
دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد
بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ، اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتي از گودال بيرون آمد ، بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند
و سپس دوباره فرياد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهيد و صدای رعد در آسمان طنين افکن شد ، اما مرد باز هم نشنيد .
مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببينم .» و ستاره ای به روشنی درخشيد ، اما مرد فقط رو به آسمان فرياد زد :
« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با نااميدی ناله کرد :« خدايا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اينجا حضور داری .»
و آنگاه خداوند بلند مرتبه دست خود را از آسمان بر روی زمين دراز کرد و مرد را لمس کرد ، اما مرد با حرکت دست ، پروانه را دور کرد
و قدم زنان رفت
ديوانگی چشم می گذارد همه می روند قايم می شوند .
تنبلی يه جايی همون نزديکی ها قايم می شود .
حسادت آن طرف قايم می شود و عشق می رود پشت يک گل رز .
ديوانگی همه را پيدا می کند به جز عشق حسادت عشق را لو می دهد . ديوانگی پيش گل رز می رود و عشق را صدا می زند ولی عشق بيرون نمی آيد .
ديوانگی هرچه عشق را صدا می زند که عشق بيا بيرون عشق بيرون نمی آيد . ديوانگی هم با يک چاقو رز را می زند تا عشق پيدا شود
يک مرتبه چاقو را به چشمان عشق فرو می کند و عشق برای هميشه نابينا شد. ديوانگی به پای عشق می افتد تا از او طلب بخشش کند.
عشق لبخندی می زند و می گويد اين سرنوشت من است و تو از اين به بعد جای چشمان مرا می گيری و هميشه همراه من خواهی بود. به اين ترتيب عشق و ديوانگی هميشه با هم ماندند تا داستانهای زيبايی چون ليلی و مجنون را بسازند...
احساس قشنگی بود، ولی هیچ کس اسمشو نمی دونست. بعدا همه ی عاشقا جمع شدن اسم این قطره رو گذاشتن اشک، اسم این احساس رو گریه...
مثلاً دو يا سه ساله
پدرش و مادرش يادش دادند
كه هيچ وقت نگويد "نه"
يادش دادند
هر چه مى گويند، بگويد:"چشم "!
و وقتى چشم نمى گفت ،
تنبيهش مى كردند
و به اتاق خواب تبعيدش مى كردند
و فرشته اين جورى بزرگ شد
يك بچه حرف گوش كن تمام عيار
كه هيچ وقت عصبانى نمى شد
و هيچ وقت خل و چل بازى در نمى آورد
و هميشه ی خدا، عاقل بود
و هميشه در همه چيز خود
ديگران را شريك مى كرد
و به همه چيز ديگران
اهميت مى داد
و هيچ وقت اعتراض نمى كرد
و هيچ وقت با كسى دعوا نمى كرد
و بدون اين كه فكر كند پدر و مادرش چه مى گويند
هميشه حق را به آنها مى داد
***
فرشته، مانند فرشته های كوچك
در مدرسه هم دختر خيلى خوبى بود
و از همه ی قوانين و مقررات پيروى مى كرد
و همه معلم ها مى گفتند:
به به! چه بچه با تربيت و آرام و خوبى!
اما هيچ وقت هيچ كس
به خودش زحمت نداد كه بداند
در دل فرشته چه مى گذرد
فرشته دوستان فراوان داشت
كه او را به خاطر لبخندش دوست داشتند
و مى دانستند
فرشته كسى است
كه برايشان «هر كارى» مى كند
و حتى وقتى سرما خورده
و سخت بيمار است
كافى است صدايش بزنند
چون بلد نيست «نه» بگويد
حتماً مى آيد!
***
و فرشته چشم باز كرد و ديد
كه سى وسه ساله شده است
زن يك وكيل شد
وقتى پدر و مادرش گفتند كه همين خوب است
نتوانست «نه» بگويد
و حالا او براى خودش
خانه اى داشت و خانواده اى
يك خانه خوب در اطراف شهر
و يك دختر كوچك چهار ساله
و يك پسر نه ساله
ولى يك شب سرد
نزديك عيد
وقتى همه ی خانواده خواب بودند
ناگهان افكار عجيبى در سرش چرخ خوردند
نمى دانست چرا؟
نمى دانست چطور؟
ولى يك مرتبه حس كرد دوست دارد
زندگي اش تمام شود!
و اين طور بود كه از خالق خود خواست
كه او را از دنيا ببرد
اما ناگهان از اعماق وجودش
صدايى مهربان گفت: " نه "
از آن لحظه بود كه فرشته فهميد
زندگيش با يك كلمه تغيير مى كند
و همه كسانى كه او را مى شناختند
شاخ درآوردند وقتى شنيدند كه مى گفت:
نه نمى خواهم
نه موافق نيستم
نه به صلاحم نيست
نه وقت ندارم
نه خسته ام
نه ترجيح مى دهم اين كار را نكنم
معلوم است كه افراد خانواده از خودشان پرسيدند يعنى چه؟
و دوستانش به خود گفتند:
به چه حقى؟
ولى فرشته تصميم گرفته بود آدم باشد
نه يك عروسك سخنگو!
او از خداوند اجازه گرفته بود
كه هر وقت صلاح بود
بگويد" نه" !
حالا امروز فرشته
اول يك انسان است
و بعد همسر
و بعد مادر
و بعد دوست
حالا ديگر مى داند
كه جز به خداوند نبايد بگويد"بله"
حالا او براى خودش هم
صاحب زندگى شده است
استعداد و آرزويى دارد
احساسات و نيازها و اهدافى دارد
در بانك براى خودش پس اندازى دارد
در انتخابات رأى مى دهد
و به پسر و دخترش ياد مى دهد
كه «فقط» وقتى با هم موافق هستيم
بگوييم "بله"
اما «نه گفتن» هم
انسان را بزرگ مى كند
و جلوى اشتباهاتش را مى گيرد
او يادشان داده
كه هميشه دوستشان دارد
حتى اگر به او
«نه» بگويند
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه .
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ.....
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم.
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید.
پيرخردمند گفت: « به فروشگاهي برو و مرغي بخر و آن را بكش. سر راه كه به خانه مي آيي پرهايش را بكن و يكي يكي در راه بريز» زن اگر چه تعجب كرد، آنچه را به او گفته بودند انجام داد.
روز بعد، مرد خردمند گفت: «اكنون برو و همه پرهايي را كه ديروز ريخته بودي جمع كن و براي من بياور» زن، در همان مسير، به راه افتاد، اما با نا اميدي دريافت كه باد همه پرها را با خود برده. پس از ساعتها جستجو، با تنها سه پر در دست، بازگشت.
خردمند پير گفت: « مي بيني؟ انداختن آنها آسان است اما باز گرداندنشان غير ممكن است. شايعه نيز چنين است. پراكندنش كاري ندارد، اما به محض اين كه چنين كردي ديگر هرگز نمي تواني كاملاً آن را جبران كني».
زبان خالص وشیرین فارس تا که روزی با عربها جنگ شد ریشه اسلام در فرهنگ
شد گرمی آتشکده ازیاد رفت قدرت ایرانیان بر باد رفت ای اهورایی زبان را بسته ای
از چه با اهریمنان بنشسته ای سنت وفرهنگ نابودی گزید با به لعنت کردن شمر و
یزید تا که باشدوضع ایران این چنین کی ببوسم تربت ایران زمین؟ روز خوش را
چشم ایرانی ندید بلکه روزی رستمی آید پدید
شكسپير: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ
دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري
بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد
«آهاي! به من نگاه كنيد! ديگر بالاتر از من چيزي مي بينيد؟ چه كسي را جز من ياراي اين كار بود؟ اين من هستم... تنهاي تنها ...در اوج!»
پرنده در حالي كه چوب كوچكي در منقار داشت با نگراني به پايين خيره شد. باز يك مزاحم ديگر روي لانه ي نيمه سازش ايستاده بود.
انها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان:يواش برو من مي ترسم.
مرد جوان:نه! اينجوري بيشتر حال ميده !
زن جوان:خواهش ميکنم .من خيلي مي ترسم.
مرد جوان:خوب باشه !اما بايد بگي دوستم داري !
زن جوان: دوستت دارم .خيلي دوستت دارم .
مرد جوان: منو محکم بگير.
زن جوان: خوب حالا ميشه يواش بري.
مرد جوان:باشه به يه شرط اينکه کلاه ايمني منو برداري و
روي سر خودت بزاري آخه نمي تونم راحت برونم .
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود
".برخورد موتور با ساختماني حادثه آفريد."
در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتور رخ داد
يکي از دو سر نشين زنده ماند و ديگري جان سپرد.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود
پس بدون اينکه زن را مطلع کند با ترفندي کلاه ايمني
خود را بر سر او گذاشت و خواست تا
براي آخرين بار دوستت دارم را از او بشنود
و خودش رفت تا او بماند .
وعاشق برای اثبات بی قراری واشتياق خود به ديدار معشوق، ساعتها قبل از قرار خود در محل حاضر شد اما هر چه نشست معشوقش نيامد كه نيامد .و اوساعتها پس از قرار هم در آنجا ماند اما باز هم معشوق نيامد. تا اينكه عاشق خوابش برد.
پس از اينكه از خواب بيدار شد ديد كه خبری از معشوق نيست اما در جيب او چند دانه گردو هست .
بسيار تعجب كرد و به نزد شخصی كارآزموده و با تجربه رفت و مطلب را با او در ميان گذاشت .
و آن شخص در پاسخ گفت:
آن گردو ها را معشوق در جيبت گذاشته؛ او ميخواسته به تو بگويد ای بچه، تو كه ادعای عاشقی داری پس چرا خوابت برده ؟عاشق كه خوابش نمی برد
گفت : بابا , يك سئوال بپرسم ؟
پدرش گفت : بپرس پسرم . چه سئوالي ؟
پرسيد : شما براي هر ساعت كار چقدر پول ميگيريد ؟
پدرش پاسخ داد : چرا چنين سئوالي ميكني ؟
- فقط ميخواهم بدانم . بگوييد براي هر ساعت كار چقدر پول ميگيريد ؟
پدرش گفت : اگر بايد بداني خوب ميگويم , ساعتي 20 دلار .
پسرك در حاليكه سرش پايين بود آه كشيد , بعد به پدر نگاه كرد و گفت : ميشود لطفاً 10 دلار به من بدهيد ؟
پدر عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال فقط اين بود كه براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من پول بگيري , سريع به اتاقت برو و فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي ! من خيلي خسته ام و براي چنين رفتارهاي بچه گانه اي وقت ندارم .
پسرك آرام به اتاقش رفت و در را بست .
پدر نشست و باز هم عصباني تر شد . پيش خودش گفت : چطور به خودش اجازه ميدهد فقط براي گرفتن پول از من چنين چيزي بپرسد ؟ بعد از حدود 1 ساعت آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسركوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده . شايد واقعا چيزي بوده كه او براي خريدش به 10 دلار نيازداشته . بخصوص اينكه خيلي كم پيش ميايد پسرك از او درخواست پول كند.
پدر به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد و گفت : با تو بد رفتار كردم . امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم . بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي , بگير .
پسرك خنديد و فرياد زد :متشكرم بابا . بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير 2 اسكناس 5 دلاري مچاله شده درآورد. پدر وقتي ديد پسر خودش پول داشته , دوباره عصباني شد و گفت : با اينكه خودت پول داشتي چرا دوباره تقاضاي پول كردي ؟
پسرك گفت : براي اينكه پولم كافي نبود ولي الان 20 دلار دارم . بابا , آيا ميتوانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا يك ساعت زودتر خانه بياييد و با ما شام بخوريد ؟!
صدايي از دور دست آمد: آآآ ي ي ي !!
پسرك با كنجكاوي فرياد زد: كي هستي ؟ پاسخ شنيد: كي هستي؟
پسرك خشمگين شد و فرياد زد: ترسو! باز پاسخ شنيد: ترسو ! پسرك با تعجب از پدرش پرسيد : چه خبر است؟ پدر لبخندي زد و گفت: پسرم توجه كن و بعد با صداي بلند
فرياد زد: تو يك قهرمان هستي! صدا پاسخ داد: تو يك قهرمان هستي
پسرك باز بيشتر تعجب كرد . پدرش توضيح داد: مردم مي گويند كه اين انعكاس كوه است.
ولي در حقيقت انعكاس زندگي است. هر چيزي كه بگويي يا انجام دهي ، زندگي
عيناً به تو جواب مي دهد. اگر عشق را بخواهي ، عشق بيشتري در قلبت به
وجود مي آيد و اگر به دنبال موفقيت باشي ، آن را حتماً به دست خواهي
آورد. هر چيزي را كه بخواهي و هر گونه كه به دنيا و آدمها نگاه كني زندگي همان را به تو خواهد داد.
مرد به خاطر آورد يكبار كه در جنگلی قدم می?زد عنكبوتی سر راهش ديده بود و برای اين كه عنكبوت را لگد نكند راهش را كج كرده بود.
ملكه لبخندی به لب آورد و در اين هنگام تار عنكبوتی از آسمان نازل كرد تا به مرد جوان اجازه صعود به بهشت را بدهد. بقيه محكومان نيز از تار استفاده كردند و شروع به بالا رفتن كردند.
اما مرد از ترس پاره شدن تار برگشت و آنها را به پايين هل داد. در همان لحظه تار پاره شد و مرد به دوزخ بازگشت.
آنگاه شنيد كه ملكه می?گويد:" شرم آور است كه خودخواهی تو همان تنها خير تو را به شر مبدل كرد."
فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد، او را به
داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب
خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن
لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم.
کودک گفت: مي دانستم با او نسبتي داري .
در ایران باستان، جشنهایی به مناسبتهای گوناگون ملی و مذهبی برگزار می شد؛ اما از آن میان، هفت جشن جزء جشنهای واجب به شمار می آمد كه شش جشن جشنهای «گاهانبار» یا سالگرد آفرینشهای ششگانه بود. این جشنها بترتیب عبارت اند از:
1- «مید یوزرم گاه»؛ جشن میانه بهار كه از ۱۱ تا ۱۵ اردیبهشت به مناسبت سالگرد آفرینش آسمان.برگزار می شد.
2- «میذ یوشم گاه»؛ جشن نیمه تابستان که از ۱۱ تا ۱۵ تیر به مناسبت سالگرد آفرینش آب برگزار می شد .
3- «پیتی شهیم گاه»؛ به معنای دانه آور، جشن سالگرد آفرینش زمین و فصل گردآوری غله که از ۲۶ تا ۳۰ شهریور برگزار می شد .
4- «ایا سرم گاه»؛ جشنی که از ۲۶ تا ۳۰ مهر به مناسبت آفرینش گیاه برگزار می شد.
5- «مید یاریم گاه»؛ به معنای میان سال، که به مناسبت آفرینش چارپای مفید برگزار می شد و جشن میان زمستان بود؛ یعنی زمانی كه برای دام ذخیره زمستانی انبار می شود.
6- «همسپد میدم گاه»؛ به معنای با هم بودن و با هم گرد آمد، که جشنی به مناسبت سالگرد آفرینش انسان و پنج روز آخر سال بود.
هفتمین جشن از اعیاد هفتگانه واجب «نوروز» است. رسمهای بسیاری هم در حاشیه این جشن رواج داشت كه با عدد هفت پیوند خورده بود. به عنوان مثال، در میز سیمین مقابل حاکم وقت، هفت گونه غله و شاخه های هفت نوع درخت و هفت بشقاب درهم سفید از سكه های ضرب شده در طول سال را می نهادند. رسم دیگری كه هنوز در برخی از روستاهای زردشتی نشین ایران رعایت می شود كشت هفت نوع بذر در ظرفهای كوچك است تا اینكه برای نوروز سبزی و طراوت فراهم باشد. در قدیم نیز از دانه هایی كه بركت به سفره ها می آورد هفت سینی می رویاندند و بر خوان نوروزی می نهادند.
سینی معرب «چینی» است كه در قدیم به طبقهای بزرگی گفته می شد كه از چین آورده بودند. باحتمال، هفت «سین» بازمانده همین هفت سینی و یا نمادی از سبزه و سرسبزی است. با گذشت زمان، این هفت سینی با هفت میوه یا گل یا سبزی كه با سین آغاز می شود و هر یك نشانه ای از باروری و تندرستی است تلفیق شده است.
این هفت سین كدام است و هر یك نماد چیست؟
1- سبزه: نماد نودمیدگی
2- سنبل: خوش بر و خوشبو
3- سیب: میوه بهشتی و نمادی از زایش
4- سمنو: از جوانه گندم و یادآور بخشی از آیینهای باستانی ایران
5- سنجد: به معنای دلباختگی
6- سیر: دارویی برای تندرستی
7- سپند: به معنای مقدس و دوركننده بیماریها و دافع چشم بد امروزه، برخی از اقلام سفره هفت سین فراموش شده و یا سینهای آن در برخی از خانواده جابجا گشته است. مثلا گذاشتن سركه (نماد ترشی) و سماق (نماد بیكاری) مناسبت ندارد.
علاوه بر سینها، بر این سفره آینه نیز می گذاریم كه نور و روشنایی می تاباند؛ شمع می افروزیم كه روشنایی و تابش آتش را به یاد می آورد؛ تخم مرغ كه تمثیلی از نطفه و باروری است؛ كاسه آب زلال به نشانه همه آبهای خوب جهان؛ ماهی زنده در آب به نشانه تازگی و شادابی؛ عسل و نقل و شیرینی و دیگر چیزهایی كه بنا به رسم خاص هر شهر و روستا و خانواده ای بر این سفر می افزودند.
مسلمانان سراسر جهان کتاب آسمانی و نورانی قرآن کریم را نیز - برای برکت و راندن شیاطین از محیط خانه - بر سر سفره هفت سین می گذارند و از خداوند متعال سالی خوب را آرزو می کنند.
در برخی از خانواده ها، بویژه در میان هموطنان زردشتی، هفت «شین» نیز معمول است كه باحتمال ناشی از شبیه سازی شین با سین باشد؛ و نیز شاید به این علت كه شهد و شكر از دیرباز از بنیادیترین مائده های این خوان بوده اند. حتی از هفت «میم» نیز سخن گفته اند كه برخی مرغ، ماهی، ماست، مویز، ... بر خوان نوروزی می گذاشتند .
روی هم رفته، هفت سین نوروزی در جاهای متفاوت به شكلهای متفاوت برگزار می شده است. تنها چیزی كه شاید در این مراسم ثابت مانده عدد هفت آن است كه با هفتم بودن جشن نوروز در اعیاد هفتگانه واجب توجیه می شود. به نظر زنده یاد «دكتر مهرداد بهار»، اسطوره شناس فقید، شاید عدد هفت با هفت سیاره نیز ارتباط داشته باشد كه در قدیم تصور می شد سرنوشت بشر در دست آنهاست و این امر در تقدس عدد هفت مؤثر بود. شاید تصور می شد كه اگر كسی هر هفت تا را در اختیار داشته باشد و نظر لطف هر هفت سیاره را به خود جلب كند، خوشبخت خواهد بود
(از خدا می خوام همه مردم ایران زمین در هر نقطه از این زمین پهناور که هستند موفق و پیروز باشند برای همه شما سال خوبی رو آرزو می کنم . از همه شما دوستان که از همان روزهای اول تاسیس وبلاگ باعث دل گرمی من شده اید سپاسگزارم بخصوص خواهر عزیزم ف ... . که هیچ وقت داداش رو تنها نذاشت )
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها به زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.
مرد از فرشته پرسید: شما دارید چکار می کنید؟
فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می کنند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟
کی از فرشتگان با عجله گفت: این بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته.
مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته جواب داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر.
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی دانم عزیزم، نمی دانم.
پسرک نزد پدرش رفت و گفت: بابا، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟
پدر تنها دلیلی که به ذهنش می رسید، این بود: زنها گریه می کنند، بی هیچ دلیلی!
پسرک بزرگ شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود.
یک بار در خواب دبد که دارد با خدا صحبت می کند، از خدا پرسید: خدایا، چرا زنها این همه گریه می کنند؟
خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام، به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند، به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند، به دستهایش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش را دست از کار بکشند، او به کار ادامه بدهد. به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد. و به او اشکی داده ام تا هر هنگام که خواست، فرو بریزد. این اشک را منحصراً برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشته باشد، بتواند از آن استفاده کند.
زیبایی یک زن در لباسش، موها یا اندامش نیست. زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست.
روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هربار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخ ها را به دیوار طویله بکوب.
روز اول، پسرک بیست میخ به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی را که دیگران را می آزارد، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد.
یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هربار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بیاورد.
روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طویله رفتند، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست. وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی، آن حرفها هم چنین آثاری بر انسانها می گذارد. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون بیاوری، اما هزاران بار عذرخواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند.
