تبليغاتX
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست
پنجشنبه 1386/12/23
مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره ی خدا و مذهب می شنید مسخره می کرد.
شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.
مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.
ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!


 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 13:33 با موضوع: | لينک ثابت |

جمعه 1386/12/17
تامی کوچولو از چند وقت بعد  از تولد برادرش پا را تو یک کفش کرده بود که با او تنها باشد.پدر و مادر زیر بار نمی رفتند چون می ترسیدند او هم مثل بیشتر دخترهای چهار پنج ساله حسودی اش بشود و بلایی سر بچه بیاورد. اما او هیچ نشانه ای از حسادت از خودش بروز نمی داد و با برادرش خیلی مهربان بود . دست بردار هم نبود و هر روز که می گذشت بیشتر اصرار می کرد. عاقبت پدر و مادرش کوتاه آمدند و اجازه دادند چند دقیقه با بچه تنها باشد. تامی با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و صورتش را به صورت نوزاد چسباند و در گوشش پچ پچ کرد: نی نی جون به من بگو خدا چه شکلیه... من داره یادم می ره.

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 0:29 با موضوع: | لينک ثابت |

جمعه 1386/12/17
سامورایی مشهوری نزد استاد پیری رفت و از او پرسید بهشت و جهنم کجاست؟

استاد پیر گفت هنوز آنقدر پخته نیستی که توانایی پذیرش پاسخ این سوال را داشته باشی... سامورایی مغرور شمشیرش را کشید و گفت همین الان تو را به دو نیم تقسیم می کنم    .... پیرمرد گفت این جهنم توست  ..... سامورایی از عمل خود پشیمان شد و با احترام عذرخواهی کرد ...  پیرمرد بی درنگ گفت این بهشت توست!

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 0:24 با موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه 1386/12/08

یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد

او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟

دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم

 اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم.

او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟

باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟

 او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد

 بعد آنها را برداشت و گفت:

مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد؟

 بازهم دستها بالا بودند

سپس گفت:

هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خواستید

 چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید.

اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم

 و با تصمیم هایی که می گیریم و  حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم .

 و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم

 اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد.

 شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید.

کثیف یا تمیز،مچاله یا چین دار

شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید.

ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید

 ارزش ما در این جمله است که: ما که هستیم؟

هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنایی هستید

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 23:15 با موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه 1386/12/08
لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
جان گفت نسیه نمی دهد

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت

فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....
 
نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 23:13 با موضوع: | لينک ثابت |

شنبه 1386/12/04
یه زمانی یه دختر و پسری بودن که خیلی خیلی زیاد به هم دیگه علاقه داشتن به هم دیگه میگوفتن خواهر و داداش مثل خواهرو داداش هم بودن واسه همدیگه همیشه هر وقت می خاستن از هم جدا بشن بعد از کلی خدا حافظی دختره میگوفته مواظب خودت باش داداشی تو داداش من هستی مثل یه داداش دوست دارم . پسره هم میگوفته تو هم مواظب خودت باش تو خواهرمی مثل یه خواهر دوست دارم وقتی دختره میرفته چشمایه پسر تا جایی که میدیده به دختره زل میزده و با خودش میگوفته تو خواهرمی دوست دارم اما میخوام عشقم باشی  . روز ها میادو میره و پسره نمیتونسته حرفشو بزنه تا اینکه یه روز دختره میگه دارم با یه نفر ازدواج میکنم ازت میخوام تو مراسمم شرکت کنی پسره هم میگه باشه و روزه مراسم ازدواج میره و خودش دستایه عروسو دامادو میزاره تو دست هم و میگه خوشبخت بشین و تا اخر عمر در کناره هم باشین. روز ها و سالها میادو و میگزره تا اینکه به پسر خبر میدن که خواهرت مرده پسر خیلی ناراحت میشه و غصه میخوره روزه تشییع جنازه دختر پسر هم میره زیره تابوت خواهرشو میگیره و میبرنش یکی از دوستایه دختر هم با صدایه بلند جلو همه راه میرفته و دفتر چه خاطرات دخترو میخونده ( داداشه عزیزم تو داداشم هستی بهترین برادر دنیا مثل یه برادر دوست دارم اما میخوام که عشقم باشی یه عشق واقعی ) وقتی پسر اینا رو میفهمه اونجا میفهمه که چه اشتباهی رو مرتکب شوده که عشقشو پنهان کرده . از این داستان میشه نتیجه گرفت که هیچ وقت نباید عشق هامونو از همدیگه پنهان کنیم گر چه بدانیم که عشق یه طرفه باشه اما باید گوفت تا دیر نشوده .

 

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 23:9 با موضوع: | لينک ثابت |

persian gulf