دختر گفت:لطفا بشین اون جا.
پسر گفت:نه تو بشین روی آن نیمکت .کنارماسه های زرد . چون من ماسه های زرد را دوست دارم .
بعد،در حالی که زیر چشمی همدیگر را نگاه می کردند ، روی نیمکت کوچک ، کنار هم نشستند .
پسر روی ماسه های زرد با یک ساقه گیاه، طرح هایی را به طور ناشیانه رسم می کرد .دختر پرسید:
چی می کشی ؟
این تو هستی.
ولی این که شبیه من نیست.
من همین قدر نقاشی بلدم .
نقاشی کشیدن روی ماسه مشکل بود . چون ماسه های خشک مرتب روی هم می ریختند .
دختر با انگشت جایی را نشان داد:
آن جا را ببین،یک سوسک طلایی دارد پرواز می کند .
آره.یک خاله سوسکه است!
تو این را از کجا فهمیدی؟
از آنجا که آقا سوسک ها نمی توانند نزدیک زمین پرواز کنند!
باد ملایمی که وزید نقاشی روی ماسه ها را پاک کرد .
دختر گفت:
فردا دوباره می آیی همین جا تا همدیگر رو ببینیم؟
آره منتظرم باش!
پسر روز بعد نیامد . روز بعدتر هم نیامد...تا یک ماه بعد از آن هم نیامد .
اصلآ پسر هرگز نیامد .
ولی دختر،اغلب روزها می آمد و روی آن نیمکت کوچک می نشست . او همیشه تنها بود و اغلب به فکر فرو می رفت و نمی فهمید آن پسر چرا نمی آید .
آخر، او چون هنوز خیلی کوچک بود نمی توانست بفهمد که پدر و مادر آن پسر ، او را به مهد کودک دیگری فرستاده اند .
( آرکادی آرکانف )

