تبليغاتX
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست
پنجشنبه 1386/10/27

از بودن خسته ام. از درک واژه ی حیات ناتوانم.در اندوه خویش غرق شده ام .سرشار از تکرارم در این سکون زندگی. سر گردان وبی پناه بر روی دایره ی کم رنگ خلقت درجا میزنم . به نگاه آفتاب مشکوکم چرا که روزی  بی رحما نه بر خورشید عالم تا ب خیره شده بود. از زلالی وصداقت آ ب بی زارم چرا که به شفافی نگاه عباس رحم نکرد.خدایا صبورا مهربانا چهل روز است که از عاشورا میگذرد قلب جها ن دیگر نای تپیدن ندارد. پس غیرت آسمان کجا رفته؟ زمین چقدر گستاخانه هنوز به زندگی ادامه میدهد. یک اربعین از اوج نامردی میگذرد. یک اربعین است که سر امام مظلومیت بر نیزه رفت و آسمان دیده و زمین تاب آورده. در سکوت وهم انگیز خیال بغض دلم میشکند گریه امان نگاهم را بریده است. قلبم در سینه پرپر میزند و مظلومیت عباس و اقتدار علی اصغر را آه میکشد. خداوندا اینک باز اربعین حسین آمده است. باز عرق شرم پیشانی انسانیت را نمناک کرده است . باز بشر از وجود خویش خجالت زده میشود. و باز مثل همیشه امام رئوف و مهربان ما حسین بن علی  نگاه بخشایشگر خویش را بر بشر میتاباند و بر حاجات ما آمین میگوید. دلم دیگر از داغ علی اصغر مرده است حالا چگونه این دل میتواند در تولد دوباره زمین لبخند بزند؟ کدام تولد؟ کدام زندگی؟ کدام امید ؟ اصلا مگر میشود بعد از حسین به زندگی ادامه داد؟ نه نمیشود............ زندگی ما بعد از حسین عین محکومیت است. ای کاش از خجالت آب میشدیم تا هیچ گاه روی سیاه ما بر نگاه مادرش زهرا نیفتد. آخر هیچ جای دنیا این رسم امانت داری نیست. هیچ جای جهان این رسم اربا ب و بندگی نیست. بیایید به تمام دنیا فخر بفروشیم برای داشتن چنین اربابی . بیایید آن طور که باید لطفش را پاس داریم و حرمتش را نگاه داریم .

یا حسین بن علی سید الشهدا . یا فاطمة الزهرا . یا اباالفضل العباس . یا علی .

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 23:20 با موضوع: | لينک ثابت |

جمعه 1386/10/14
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه آورد.پسر بزرگش که منتظر بود دوید و گفت مامان مامان وقتی من در حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با ماژیک روی دیوار اتاقی که شما تازه رنگش کرده اید نقاشی کرد مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود مادر فریاد زد تو پسر خیلی بدی هستی و تمام ماژیک هایش را در سطل آشغال ریخت تامی از غصه گریه کرد ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد قلبش گرفت تامی روی دیوار با ماژیک قرمزیک قلب
  بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود مادر دوستت دارم مادر در حالیکه اشک می ریخت به آشپزخانه بر گشت و یک قاب  خالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد تابلوی قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذیرایی بر دیوار است
نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 11:43 با موضوع: | لينک ثابت |

دوشنبه 1386/10/10

روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت:خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم.آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت:البته!

_از تو میخواهم یک روز،فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.

_چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه.

_خواهش میکنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم.اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.

خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی،از پاسارگاد بیرون کشید.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.

_میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.

و فرشته چنین کرد.کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت.به جز عده ی اندکی،کسی به یاد او نبود .کوروش بسیار غمگین شد اما گفت:اشکالی ندارد.خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.

در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند:عبدالله!قاسم!...

_هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!!

فرشته گفت:این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.

_اعراب؟!!!

_بله.تو آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حکومت میکردی،و حتی چندین قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.

کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!!!   

فرشته بسیار تاسف خورد.

سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود.بعد از مدتی کوروش گفت:تو می دانی که من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم.مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟

_در ظاهر بله!

کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟

_اسلام

_چگونه آیینی است؟

_نیک است

وکوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید و فهمید که بت های زیادی بر قلبهای مردم حکومت می کند.

_نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.

وفرشته چنین کرد.

_همین؟!!!

کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.

_پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!!!

و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.

_خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسکین دهد.

فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند.پس از چند دقیقه مرد از کوروش پرسید:راستی شما از کجا می آیید؟ کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:

ایران!

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!

 عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.

_مرا به آرامگاهم باز گردان.

فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن حقوق بانوان، زندان های سیاسی ...

کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.

و فرشته گریست.

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 10:50 با موضوع: | لينک ثابت |

جمعه 1386/10/07

 

يك روز مردمان دهكده اي كه در خشكسالي بسر مي برد تصميم مي گيرند كه همگي باهم به دعا بپردازند و براي باريدن باران دعا كنند.روز دعا همگي  حاضر شدند و فقط يك نفر چتر به همراه داشت!!!

نتيجه: هميشه با اطمينان ,اعتماد و توكل به خدا مطمئن باش كه به خواسته ها و آرزوهات مي رسي.

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 19:3 با موضوع: | لينک ثابت |

جمعه 1386/10/07

خانم جواني در  سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود.بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري ميکرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود ..پس تصميم گرفت يه کتاب بخره  و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه ..اون همينطور يه پاکت  شيريني خريد..

اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم  با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه!کنار دستش .اون جايي که پاکت شيريني اش بود .يه آقايي نشست  روي صندلي کنارش وشروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود 

وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت  برداشت..آقاهه هم يه دونه ورداشت ..خانومه عصباني شد  ولي به روش نياورد..فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره ..اگه حال و  حوصله داشتم حسابي حالشو ميگرفتم !

هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت ..آقاهه هم يکي ور ميداشت .

ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه

وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا اين آقاي پر رو و سواستفاده چي ...چه عکس العملي نشون ميده..هان؟؟؟؟

آقاهه هم با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت ..دو قسمت کرد  و نصفشو داد خانومه و..نصف ديگه شو خودش خورد..

اه ..اين ديگه خيلي رو ميخواد...خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد.

در حالي که حسابي قاطي کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما 

وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما ..يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره..که يک دفعه غافلگير شد..چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست . <<.دست نخورده و باز نشده

 فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون يادش رفته بود که پاکت شيريني رو وقتي

 خريده بود تو کيفش گذاشته بود!!!

اون آقا بدون ناراحتي و اوقات تلخي  شيريني هاشو با او تقسيم کرده بود

در زماني که اون عصباني بود و فکر ميکرد که در واقع اونه که داره شيريني هاشو اقاهه ميخوره

و حالا حتي فرصتي نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم  نداره!!!

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 19:1 با موضوع: | لينک ثابت |

جمعه 1386/10/07

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد، خداوند پذيرفت. او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نا اميد و در عذاب بودند. هر كدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشق ها بلندتر از بازوي آنها بود، بطوري كه نمي‌توانستند قاشق را به دهان شان برسانند! عذاب آن ها وحشتناك بود.

آگاه خداوند گفت: اكنون بهشت را به تو نشان مي دهم

او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم همان قاشق هاي دسته بلند... ولي در آن جا همه شاد و سير بودند.
آن مرد گفت: نمي فهمم؟ چرا مردم در اين جا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند، با آن كه همه چيزشان يكسان است؟
خداوند تبسمي كرد و گفت:
خيلي ساده است، در اين جا آن ها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند. هر كسي با قاشق غذا در دهان ديگري مي گذارد، چون ايمان دارد كسي هست كه در دهانش غذايي بگذارد.
 
نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 18:59 با موضوع: | لينک ثابت |

جمعه 1386/10/07

      مادر !

ای آقای زنان !

 

ای ملکه ملائک !

 

زردی رویت , زری است که با آن سرخی روی مرا

 

 

از بازار کسادناپذیر و فساناپذیر عشق خریده ای ,

 

این خون سرخ من همان شیر سپید توست.

 

این نانِ گوشت شده من , همان گوشتِ آب شده توست .

 

تو قطره قطره چکیدی تا دریای وجود من به وجود آید .

 

تا مرا از شیر گرفتی ای جان شیرین , جانت را گرفتم .

 

تو خود از پستانِ عشقِ خداوندی

 

شیر می نوشیدی و مرا شیر می دادی

 

ای شیرزن شیرمرد پرور,

 

شیرت حرامم باد, اگر حلال ترین لحظه های خویش را

 

به پای تو نریزم.

 

ای هلال درخشان آسمان عشق

 

مادر

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 11:21 با موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه 1386/10/06

            
         الو الو سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه

 

تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد

 

بغض باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

 

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده

 

بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو

 

رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ

 

بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه

 

مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه

 

که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس

 

چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي

 

شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو

 

به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از

 

خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک

 

است ...بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 22:54 با موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه 1386/10/06
پنج وارونه

برادر كوچكم از من پرسيد پنج وارونه يعني چه؟

 من به او خنديدم كمي آزرده و حيرت‌زده گفت: روي ديوار و درختان ديدم.

 باز هم خنديدم.

 گفت: ديروز خودم ديدم كه فرهاد پسر همسايه پنج وارونه به شیرین مي‌داد

 آنقدر خنديدم كه طفلك ترسيد بغلش كردم و بوسيدم

 و گفتم :بعدها وقتي كه باران بي ‌وقفه‌ي درد سقف كوتاه دلت را خم كرد بي‌گمان مي‌فهمي پنج‌ وارونه چه معنا دارد

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 22:29 با موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه 1386/10/06
زیباترین قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود  و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. تكه‌هايي جايگزين شده بود و براي همين  گوشه‌هايي  دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد .در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است.
 پير مرد گفت :  قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشي از قلبم را  به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟
 مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،  اما از هميشه زيباتر بود
 
زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود
 
 
نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 22:28 با موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه 1386/10/06

پيرزن باتقوايي در خواب خدا را ديد و به او گفت : « خدايا من خيلي تنهايم ،‌آيا مهمان خانة من ميشوي ؟ » خدا قبول كرد و به او گفت كه فردا به ديدنش خواهد آمد

پيرزن از خواب بيدار شد و با عجله شروع به جارو كردن خانه كرد .رفت وچند نان تازه خريد و خوشمزه‌ترين غذايي كه بلد بود را پخت و بعد نشست و منتظرماند .

چند دقيقه بعد در خانه به صدا در آمد ،‌پيرزن با عجله دويد و آن را باز كرد . پشت در پيرمرد فقيري بود . پيرمرد از او خواست تا غذايي به او بدهد . پيرزن با عصبانيت سر پيرمرد فقير فرياد زد و در را بست .

نيم ساعت بعد باز در خانه بصدا درآمد. پيرزن دوباره در را باز كرد . اين بار كودكي كه از سرما مي‌لرزيد از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پيرزن با ناراحتي در را بست و غرغر كنان به خانه برگشت .

نزديك غروب بار ديگر در خانه بصدا در آمد . اين بار پيرزن مطمئن بود كه خدا آمده است . پس با عجله به سمت در دويد . در را باز كرد ولي اين بار نيز زن فقيري پشت در بود . زن از او كمي پول خواست تا براي كودكان گرسنه‌اش غذايي بخرد .پيرزن كه خيلي عصباني شده بود ، با داد و فرياد زن فقير را دور كرد .

شب شد ،‌ ولي خدا نيامد ،‌پيرزن نااميد شد و رفت كه بخوابد ،‌شايد يكبار ديگر خدا را در خواب ببيند .

پيرزن خواب خدا را ديد اما با ناراحتي به خدا گفت :‌ « خدايا!‌مگر تو قول نداده بودي كه امروز به ديدنم مي‌آيي ؟‌»

خدا جواب داد :‌« بله من سه بار به خانه‌ات آمدم ولي تو هر سه بار در را برويم بستي !! »

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 22:14 با موضوع: | لينک ثابت |

persian gulf