تبليغاتX
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست
شنبه 1390/07/16
 

در نبرد بین انسانهای سخت و روزهای سخت

این انسانهای سخت هستند که میمانند

نه روزهای سخت ...

 

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 17:17 با موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه 1390/01/03
 

یک روز در دانشگاه دانشجويي به استادش گفت:استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهيد عبادتش مي کنم تا وقتي خدا را نبينم اورا عبادت نمي کنم . استاد به انتهاي کلاس رفت و به آن دانشجو گفت : آيا مرا مي بيني؟ دانشجو پاسخ داد: نه استاد وقتي پشت من به شما باشيد مسلما شما را نمي بينم . استاد کنار او رفت نگاهي به او کرد و گفت: تا وقتي به خدا پشت کرده باشي او را نخواهي ديد.

 

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 19:8 با موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه 1389/12/22

می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت ؟ جایی که می ری مردمی داره که می شکننت ، نکنه غصه بخوری تو تنها نیستی ، تو کوله بارت عشق می ذارم که بگذری ، قلب می ذارم که جا بدی ، اشک می دم که همراهیت کنه ، و مرگ که بدونی بر می گردی پیش خودم ... .

                                 < احمد شاملو >

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 18:47 با موضوع: | لينک ثابت |

جمعه 1389/09/26
 

وطن يعني همه آب و همه خاک ، وطن يعني همه عشق و همه پاک

وطن يعني محبت مهرباني ، نثار هر که داني و نداني

وطن يعني نگاه هموطن دوست ، هر آنجايي که داني هموطن اوست

وطن يعني درخت ريشه در خاک ، وطن يعني زلال پشمه ي پاک

ستيغ و صخره و دريا و هامون ، ارس زاينده رود اروند و کارون

دنا الوند کرکس طاق بستان ، هراز و قافلانکو و پلنگان

وطن يعني بلنداي دماوند ، شکيبا دل در آتش پاي در بند

وطن يعني ز هر ايل و تباري ، وطن را پاسباني پاسداري

وطن يعني سراي ترک با پارس ، وطن يعني خليج تا ابد پارس

وطن يعني کتيبه در دل سنگ ، تمدن دين هنر تاريخ فرهنگ

وطن يعني همه نيک و به هنجار ، چه پندار و چه گفتار و چه کردار

وطن يعني هم از دور و هم از دير ، سده نوروز يلدا مهرگان تير

وطن يعني شب شهنامه خواندن ، سخن چون رستم از سهراب راندن

وطن يعني زبان حال سيمرغ ، حديث يال زال و بال سيمرغ

وطن يعني به دشمن راه بستن ، به اوج آريوبرزن نشستن

وطن يعني دو دست از جان کشيدن ، به تنگستان و دشتستان رسيدن

زمين شستن ز استبداد و از کين ، به خون گرم در گرمابه ي فين

وطن يعني شکوه و سرفرازي ، وطن يعني ز عالم بي نيازي

وطن يعني گذشته حال فردا ، تمام سهم يک ملت ز دنيا

وطن يعني چه آباد و چه ويران ، وطن يعني همين جا يعني ايران 

 

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 0:35 با موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه 1389/09/11

 

انسانها شکست نمی خورند بلکه تلاششان را متوفق می سازند ... 

 

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 17:13 با موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه 1389/08/12

 

باران رحمت خدا همیشه می بارد تقصیر ماست که

 

کاسه هایمان را بر عکس گرفته ایم ... .

 

 

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 9:11 با موضوع: | لينک ثابت |

سه شنبه 1389/05/26

 

آنچه به پروردگارم مدیونم ، دوست داشتن دیگران است 

 

«  دکتر علی شریعتی »

 

 

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 1:35 با موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه 1389/05/07
 

با خودم فکر می کنم :

چگونه است که ما در این سر دنیا عرق میریزیم و وضعمان این است

و آنها در آن سر دنیا عرق می خورند و وضعشان آن است !

نمی دانم مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن ... .

( دکتر علی شریعتی )

 

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 12:5 با موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه 1389/04/03

 

شهر عبارتست از جامعه ای بزرگ

 

 که در آن مردم با همدیگر تنهایند

 

.  .  .      .

 

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 7:32 با موضوع: | لينک ثابت |

دوشنبه 1389/01/23

 

زندگی آنقدر ابدی نیست که هر روز بتوان مهربان بودن را به فردا انداخت

 

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 10:10 با موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه 1388/12/13
 

حکمت وزیدن باد رقصاندن برگها نیست امتحان ریشه هاست ... .

 

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 18:6 با موضوع: | لينک ثابت |

سه شنبه 1388/09/24

 

در بن بست هم راه آسمان باز است

 

پرواز را بیاموز

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 19:10 با موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه 1388/08/17
مادر من فقط یک چشم داشت من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت . یک روز آمده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره , خیلی خجالت کشیدم , آخه اون چطور تونست این کارو با من بکنه ؟؟؟

به روی خودم نیاوردم , فقط با تنفر بهش نگاه کردم و فوراً از اونجا دور شدم .

روز بعد یکی از همکلاسیها منو مسخره کرد و گفت : هوووو ... مامان تو فقط یک چشم داره. فقط دلم میخواست یک ج.ری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ... کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد ... .

روز بعد بهش گفتم اگه واقعاً میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

اون هیچ جوابی نداد ... .

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت .

دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم .

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم .

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی و ...... .

از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم .

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها من رو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر

سرش داد زدم : چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی ؟ !

گم شو از اینجا همین حالا

اون به آرامی جواب داد : اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی آمدم و بعد فوراً رفت و از نظر ناپدید شد .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور ، برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه .

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

بعد از مراسم رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ، البته فقط از روی کنجکاوی .

همسایه ها گفتن که اون مرده

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن .

درنامه آمده بود :

ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور آمدم و بچه ها تو ترسوندم.

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی

به عنوان یک مادر نمیتونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه.

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت

 

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 0:39 با موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه 1388/08/13

 

باید یاد بگیریم به مشکلات بخندیم وگرنه به چیزهای خنده دار همه می خندنند

 

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 16:28 با موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه 1388/08/07

قطار در  ایستگاه بود  آماده حرکت   ،  در واگن مسافربری مرد  

میانسالی همراه فرزند ۲۵ ساله اش نشسته بود مقابل آنها هم زوج

جوانی نشسته بودند.قطارکه حرکت کرد پسرک جوان که کنار پنچره

نشسته بود با  هیجان  وصف ناپذیری رو به  پدرش کرد  و گفت : پدر

نگاه کن درخت ها دارن راه می روند   زوج جوان با تعجب به هم نگاه

کردند . باز پسرک دستش را از پنچره بیرون  کرد و جریان هوا از لابلای

انگشنانش گذشت وچند قطره باران روی دستش چکید و باز با شادی

زیاد قطره های  باران را  به پدرش نشان داد و گفت : پدر باران،باران

ببین قطره باران.زوج جوان که شاهد این صحنه ها بودند دیگر طاقت

نیاوردن و به پدر بچه گفتند آقا  بچتون رو بردین  دکتر. پدر گفت : بله

اتقاقا" همین الان از بیمارستان بر می گردیم . پسرم امروز برای اولین

باره که تو زندگیش می تونه ببینه ... .

 

 

نوشته شده توسط سیاوش آریایی در 15:21 با موضوع: | لينک ثابت |